#نیش_پارت_199

حنانه شرمزده اعتراض کرد: هر کاری می خوای می کنیا ... پاک ابرومون رفت حالا چه فکری می کنن!

پیروز نیشخندی زد و گفت: ابرومون رفت؟! گور ِ باباش ... دختره ی عقده ای انگار ارث باباشو خوردم ... محل سگ ندی بهشا!

حنانه با خودش گفت” سیزده بدر که خوب باهاش عکس انداختی “

اما سکوت کرد و همراه هم پیاده شدند. آنا با نگاهی تمسخر امیز سرتاپایش را برانداز کرد و فریده هم با لحنی طعنه امیز گفت: خدارو شکر روزی رو دیدم که صحیح و سالمی ...

و به سلام شرم الود و اهسته ی حنانه جواب نداد اما پیروز عمدا گفت: خاله جون حنانه بهتون سلام کرد!

فریده با حرص لبخندی زد و گفت: حنانه خانم میگیم مردا اتیششون تنده ... شما چرا انقد بی ملاحظه ای ... اینجا تو کوچه جای ...

و استغفرالهی بر زبان اورد و رو به آنا که هنوز هم نگاهش رنگ تحقیر داشت، گفت: بریم مادر ...

پیروز محکم دست حنانه را گرفت و رو به خاله گفت: شما بفرمایید ...

و عمدا صبر کرد تا انها داخل شوند. بعد رو به حنانه گفت: من شرمنده حنا جان؛ خاله م از جای دیگه سوخته بود تو به دل نگیر!

حنانه لبخند کمرنگی زد و گفت: من که به نیش و کنایه شنیدن عادت دارم پیروز جان!

و پیروز باز اختیار از کف داد و همانجا توی کوچه او را به اغوش کشید و بی اعتنا به غرغرهای حنانه محکم نگهش داشت و اینبار با بوقهای پی در پی ِ ماشین فرینوش و شوهرش، از هم جداشدند و برعکس ِ خاله، اندو برایشان سوت و کف زدند و حنانه غرید: میشه بریم تو!

پیروز با خنده گفت: صبر کن بچه ها ماشین ُ پارک کنن با هم بریم تو!

romangram.com | @romangram_com