#نیش_پارت_198
نیش پیروز شل شد و با مهربانی گفت: چشم عزیزم ... پس دیگه اشتی شدیم، هوم؟!
حنانه لبخندی به رویش زد و در دل گفت” داغت می کنم حالا زمان بده نشونت میدم”
بارسیدن به خانه ی ویلایی پوری که در محله ی شمال شهر قرار داشت، حنانه ناامیدانه اندیشید” اینا هیچ چیشون به ما نمی خوره همون بهتر که باهاش تموم کنم” و بی اختیار گفت: خداییش تو باید با یکی ازدواج کنی که همین دوروبرا زندگی کنن ... ما اصلا هیچ چیمون به هم نمی خوره!
پیروز اخمالود نگاهش کرد و گفت: منظور؟
- خب ... ما کجاییم شما کجا!
پیروز نفس صداداری کشید و گفت: بهت حق میدم کم بهت نیش و کنایه نزدم ... هر قدر می خوای ...
حنانه سریع گفت: نه نه ... من کاری به گذشته ها ندارم ... اما گاهی بهت حق میدم که منو به عنوان نامزدت قبول نداری ... اخه ما ...
پیروز نگاه عمیقی به چضمان شکرد انگار می خواست صداقت کلامش را بسنجد و مطمئن شود او قصد کنایه زدن ندارد، بعد بی اعتنا به اینکه توی ماشین و توی کوچه هستند و او را جلو کشید و بوسيدش. خیلی کوتاه ... سرش را عقب برد و زمزمه کرد: من فقط اینو می دونم که عاشقت شدم ... نمی دونم چرا انقد شدید اما دوستت دارم هیچی ام برام مهم نیست ...
خونتون ... نامادریت ... هیچی ... فقط حس می کنم هیچ کسو غیر از تو نمی خوام ... من که از ازدواج فراری بودم حالا حس می کنم تو تنها زنی هستی که می تونی تو زندگیم باشی ... به خدا به خاک پدرم قسم دروغ نمیگم ...
باز سرش را جلو برد و توی نگاه تبدار حنانه زل زد و پچ پچ کرد: عاشقم کردی حنا ...
و او را بوسید. اینبار قصد ول کردنش را نداشت ... و اصلا اهمیتی نمی داد که توی کوچه هستند و ناگهان با صدای ماشینی که پارک می کرد به خودش امد و آنا را با نگاهی خصمانه و بدتر از ان خاله را با چشمانی سرزنش امیز جلوی دید که توی ماشین خودش ان دو را مثل عقاب نگاه می کنند.
romangram.com | @romangram_com