#نیش_پارت_197

از پیچ کوچه که رد شدند پیروز کمی خم شد تا دستش را که روی پایش بود بگیرد و حنانه را از افکارش بیرون کشید.

- کجایی جیگر؟

حنانه نگاهی به دستش انداخت و اهسته گفت: همینجا!

پیروز چشمکی زد و زمزمه کرد: چه جیگری شدی حنا ... حنانه ی سلطانی!

- سلطانی؟ تا یک هفته پیش که ...

پیروز با کلافگی دستش را رها کرد و گفت: اره تا یه هفته پیش من احمق بودم!

به نگاه رنجیده ی حنانه زل زدو ادامه داد: حنا بس کن دیگه ... اصلا فکرشم نمی کردم انقد کینه ای باشی!

حنانه بغض کرد و به خیابان خیره شد و لحظه ای هر دو سکوت کردند.

- دوماه و نیم بد کردی هر چی خواستی گفتی هر تهمتی بود و نبود زدی ... حالا توقع داری با یه ناهار خر بشم بگم بخشیدم ...

پیروز تته پته کرد و گفت: خب نه ... اما اجازه بده جبران کنم ... اینو که قبول داری ...؟ من باید جبران کنم؛ اما برای جبران کردن وقت میخوام ... زمان!

دل حنانه شکسته بود و یا این حرفها و وعده وعیدها خام نمیشد اما برای اجرای نقشه اش لازم بود کمی با او مدارا کند. می خواست طوری نقره داغش کند که دیگر هیچوقت از ذهنش نرود با خودش می گفت “ همه به من بد کردن و پیروز از همشون بیشتر ... دیگه نمیذارم حقمو بخورن ُ تحقیرم کنن”

پیروز از سکوت حنانه دلخور شد و پخش را روشن کرد. بالاخره حنانه سکوت را شکست و گفت: یه جا نگه دار شیرینی بخریم دست خالی که نمیشه رفت.

romangram.com | @romangram_com