#نیش_پارت_196
شکوفه که فهمید او برای شام مهمان خانه ی پوری است؛ وادارش کرد تا لباسهایش را بیاورد تا ارایشش کند، برای همین سریع دوش گرفت و از میان لباسهایش یک سارافون سنتی کرم رنگ را که حاشیه ای از بته جقه با ترکیب سه رنگ نارنجی، سبز کله غازی و نخودی داشت، را انتخاب کرد و شال و شلوار را هم به پیشنهاد شکوفه سبز کله غازی برداشت با یک کیف سنتی ِ رنگارنگ ...
شکوفه هم برای ارایش، نارنجی را برای رژ و رژگونه، و سبز دودی را برای سایه انتخاب کرد که چشمانش را مخمورتر نشان می داد موهایش را هم از فرق باز کرد که بی نهایت با تیپ و صورتش هماهنگ شده بود. کارش حرف نداشت به قدری لایت ارایش می کرد که اصلا به نظر نمی امد ارایش خاصی داشته باشد در صورتی که ارایش کامل را داشت.
بعد روی زیر سارافونی سبزش سارافونش را پوشید و دکمه هایش را طبق نظر ِ شکوفه نبست و در اخرین لحظه به جای پوشیدن شلوار؛ دامنی با طرحی شلوغ که رنگ غالبش سبز تیره بود، را پوشید که خیلی شیکتر به نظر می رسید.
جلوی آینه که ایستاد شکوفه در حال جمع کردن وسایلش گفت: هر کی ندونه فکر می کنه چقدر این لباسا گرونه ... اینا رو از یکشنبه بازار خریدی دیگه، نه؟!
حنانه سرتکان داد و تا شالش را روی سرش انداخت صدای پرسام را از جلوی در ِ حیاط شنید که صدا زد: ابجی ... ابجی ... شوهرت اومد!
حنانه حیرتزده گفت: پرسام که پیروز رو ندیده ... پس ...
شکوفه تند تند اتاق را مرتب کرد و گفت: حتما از ماشینش فهمیده ... برو تعارفش کن بیاد تو!
حنانه زیر لب گفت: ماشینشم ندیده!
شکوفه شنید و اهسته تر گفت: ای بابا ... بابات واسه ش تعریف کرده ... برو دیگه!
و مقابل آینه با وسواس خودش را بررسی کرد. حنانه خنده اش گرفت و همراه هم از خانه بیرون زدند. حنانه اول بیرون رفت و چشمان مشتاق پیروز از دیدنش برق زد و لبخند عمیقی روی لبش نقش بست. شکوفه که جلوی در ایستاد لبخندش کمرنگ شد و مودبانه سلام و احوالپرسی کرد و بلافاصله رو به حنانه گفت: بریم حنانه جان!
حنانه سر تکان داد و رو به شکوفه و پرسام خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد. شکوفه ماتش زده بود، حرفهای حنانه را به یاد اورد که می گفت”پیروز منو نمی خواد “ اما ظاهرا که خیلی هم خاطرش را می خواست. انها دور شدند و او زیر لب غر زد”دختره ی بی لیاقت ... نمی دونم منتظر کیه؟ پسر به این خوبی “
romangram.com | @romangram_com