#نیش_پارت_195
پیروز دستش را پیش برد و مقنعه اش را جلوی سینه اش مرتب کرد که حنانه سرخ شد و برای اینکه زودتر برود گفت: ادرس رو برام اس کن خودم می ام!
پیروز دستش را گرفت و گفت: چی می گی خودم می ام دنبالت!
حنانه تعمدا خودش را به او نزدیکتر کرد و نگاه جذابش را توی چشمانش دوخت که دل پیروز هری ریخت و لبخند را به لبش و تب را به نگاهش داد اما اهسته پچ پچ کرد: نمی خواد پیروز جان من به تنهایی رفت و امد کردن عادت دارم ... حتی شبم شده که مجبورم کردن تنها برگردم خونه ... با آژانس!
پیروز یکه خورد و از خجالت سرخ شد اما ملتمسانه گفت: حنا ببخش دیگه ... خواهش می کنم!
حنانه تبسمی زد و گفت: خیله خب ... ساعت 8 بیا دنبالم!
خواست برود که دستش محکمتر از پیش توی دست پیروز بود با چشمانش به دستشان اشاره کرد و گفت: باید برم!
- حنا بخشیدیم دیگه؟!
- باشه ... باید برم پیروز!
- صبر کن پول غذا رو حساب کنم می ام تا غرفه تون!
حنانه صبر کرد و در دل گفت” دوماه و نیم زندگیم و جهنم کرده، حالام توقع داره به یه “ببخشید” برم تو بغلش، محاله ببخشمت”
***
حنانه ساعت 7 خانه بود روز شلوغ و خسته کننده ای را گذرانده بود و حالا هم که برمی گشت خانه، ارمان کلی غر زده بود که چرا بیشتر نمی ماند. از انطرف رفتار امروز پیروز حسابی ذهنش را درگیر کرده بود اما به قدری در موردش منفی فکر می کرد که بی شک، برچسب بیمار به او زده بود. با خودش می پنداشت که وقتی او مهربان می شود حاصل قرص یا داروییست که مصرف کرده و وقتی انطور بیرحم و طعنه زن می شود به خاطر اینست که تاثیر داروهایش رفته ... بعید هم نبود او بیماری روحی داشته باشد. همین بود که نمی توانست حرفهایش را جدی بگیرد.
romangram.com | @romangram_com