#نیش_پارت_194


پیروز به لبخند تلخش نگاه کرد و بی پروا گفت: حنانه من دوستت دارم ... حس می کنم دارم بهت علاقمند میشم ... به من فرصت بده می شه؟!

حنانه باور نمی کرد ... اگر قسم می خورد بازم هم باور نمی کرد چون قلبش او را نمی خواست منتها افکار خوبی به ذهنش زده بود پس سکوت کرد و اهمیتی به حرفهای پیروز نداد ... توی دلش گفت”وقت تلافیه “

همان موقع غذایشان را اوردند و پیروز که از سکوت ناگهانی حنانه تصور دیگری داشت با مهربانی گفت: اصلا شوید باقالی دوست داری؟!

سرش را تکان داد و به پیروز که ظرفش را مقابل خودش گذاشت و مرغش را بیرون کشید تا استخوانهایش را بیرون بکشد نگاه کرد دیگر این کارها دور از انتظار بود برای اینکه خونسردی اش را نشان دهد پرسید: مهمونی امشب به چه مناسبته؟

- یه مهمونی معمولیه ... پوری خواست خودش زنگ بزنه اما من ... (نگاهش کرد و باز تکرار کرد) ولی من دلم برات تنگ شده بود می خواستم ببینمت ... بیا حالا راحت بخور ... سالاد و ماستم بخور!

هر چه پیروز صادقتر مهربانتر و نزدیکتر می شد حنانه سختتر و دورتر می شد اما نمی خواست او بفهمد نقشه های جانانه ای برایش داشت. غذا را در ارامش خوردند و بلافاصله بعد از اتمام غذا، حنانه برخاست. پیروز حیرتزده با دهان پر گفت: کجا پاشدی ... سالادت ... غذاتم که درست نخوردی؟!

- باید برم نصرتی گیر میده!

پیروز مقابلش ایستاد و گفت: پس شب چکار می کنی؟

- من ساعت 7 از اینجا می رم خونه، شما ...

پیروز با خنده گفت: شما کیه؟

حنانه لبخندی زد و گفت: تو منظورمه!


romangram.com | @romangram_com