#نیش_پارت_192
با تمسخر ادایش را دراورد و گفت “حیف که مامانم خواسته “ خودت خنده ت نمی گیره هر دفه همینو می گی!
پیروز به چشمانش زل زد و بی مقدمه گفت: دلم برات تنگ شده بود.
سکوت طولانی بین شان با صدای پیشخدمت شکسته شد.
- چی میل دارین؟
حنانه هل شد و با تته پته گفت: برنج ِ ... نوشابه با برنـ ...
پیروز سریع و محکم گفت: دو پرس شوید باقالی با مرغ و نوشابه و سالاد و ماست!
همینکه پیشخدمت رفت. حنانه اهسته گفت: من انقد پول ندارم
پیروز پوفی کشید و با ناراحتی گفت: حنانه من ... می تونی منو ببخشی؟!
نگاهش کرد و چون بهت و ناباوری را در نگاهش خواند دست کرد توی جیبش و از داخل کیف پولش یک دسته پول که با کش لوله شده بود را در اورد و گفت: اینا پولای توئه ... بخدا حنا ... فقط می خواستم لجتو درارم ... منه احمق. .
حنانه جدی شد و گفت: چرا؟ ... چرا می خواستی لجمو دراری ... مگه از من چه بدی دیده بودی؟!
پیروز به صندلی اش تکیه زد. نمی خواست حالا که قضیه ی امیر افشین را رو کند ... نه حالا که دیگر مطمئن شده بود افکارش در مورد حنانه توهم بوده ... باید اول دل شکسته اش را به دست می اورد ...
romangram.com | @romangram_com