#نیش_پارت_191
- چطور؟
حنانه نگاهش کرد و گفت: اخه عامل تب، الان بغل دستمه!
به چادرهای ویژه ای که مخصوص رستوران بود رسیدند. پشت یکی از میزهای گرد پلاستیکی نشستند و پیشخدمت خیلی زود با منو به طرفشان امد.
پیروز اهسته سرش را جلو برد و به او که با دقت منو را می خواند گفت: اخ گفتی تب ... من الان کوره ی اتیشم!
حنانه با تمسخر نگاهش کرد و بی توجه به فاصله ی کم ِ صورتشان گفت: چرا اونوقت؟
پیروز زل زد به لبش و کنایه زد: پلنگ صورتی ام انقد صورتی نبود!
و بعد به چشمانش خیره شد که اول شرمزده پایین افتاد و بعد با خشونت پرسید: برای چی اومدی اینجا؟
پیروز با خونسردی لبخند زد: شب خونه ی پوری دعوتیم!
حنانه پوزخندی زد و گفت: اِ ... اینو تلفنی ام می تونستی بگی ... واسه چی اومدی اینجا!
پیروز دیگر کم اورد و با حرص گفت: حیف که مامانم گفت وگر...
حنانه پقی زد زیر خنده ... تا به حال جلوی پیروز نخندیده بود یعنی او فرصت خندیدن نمی داد. دندانهای سفیدش یکدست می درخشید و چشمانش براق تز از همیشه به نظر می رسید. پیروز بی اعتنا به علت خنده اش دوباره بل گرفت و اهسته پچ پچ کرد: نخند اونجوري بجاي نهار اشتباهش ميگيرم ها!
حنانه خنده اش را قورت داد با اینحال هنوز چهره اش متبسم بود.
romangram.com | @romangram_com