#نیش_پارت_190
حنانه بی تفاوت گفت: قراربود همو نبینیم پس یه چیزی شده که اومدی اینجا!
پیروز سعی کرد عصبی نشود.
- بریم ناهار میگم ...
بعد گردن کشید به اطراف ُ پرسید: این طرفا سالن غذاخوری نداره؟
حنانه به او که همچنان اطراف را برای پیدا کردن سالن غذاخوری می گشت خیره شد و لبخندی گذرا زد و گفت: بیا از اینطرف!
پیروز دوشادوشش راه می رفت و زیر چشمی نگاهش می کرد اما حنانه محلش نمی داد، از توی کیفش عینک افتابی اش را دراورد و به چشمش زد. پیروز سکوت را شکست و گفت: چه خبرا؟
حنانه از پشت عینک نگاهش کرد و طعنه زد: از چی چه خبر؟
پیروز مکثی کرد و پرسید: دیگه تب نکردی؟
حنانه نیمچه لبخندی زد و گفت: خوشبختانه عامل استرس و تنشم دیگه نیست و حالم خیلی خوبه!
پیروز با بی خیالی گفت: خوبه خدارو شکر!
حنانه کنایه امیز گفت: البته اگه امشب تب نکنم، خوبه!
romangram.com | @romangram_com