#نیش_پارت_189

پیروز سریع دستش را جلو برد و رو به ارمان گفت: سلطانی هستم ... نامزد ِ خانم فراهانی!

حنانه لبخند کمرنگی زد و ارمان شگفتزده دستش را نگاه کرد و سریع گفت: بله بله ... خوشبختم اقای سلطانی، خوش امدین

پیروز گفت: شرمنده قصد مزاحمت نداشتم!

ارمان با زبان بازی پاسخ داد: این چه حرفیه ... صاحب اختیارین ... خانم فراهانی بفرمایید!

حنانه با اجازه ای گفت و کیفش را برداشت و از غرفه بیرون زد. پیروز متحیر از اینهمه خونسردی اش، به محض اینکه از راهروی غرفه بیرون زدند، پرسید: می دونستی دارم می ام!

- نه!

پیروز سعی می کرد، توی شلوغی کنارش قدم بردارد.

- اخه خیلی خونسردی!

حنانه بی انکه نگاهش کند گفت: منتظر بودم یه راهی پیدا کنم از غرفه بزنم بیرون یه چیزی بخورم، گرسنمه!

پیروز نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: وقت ِ ناهار ِ بریم یه چیزی بخوریم!

حنانه حرفی نزد اما وقتی از شبستان خارج شدند، مقابلش ایستاد و بی مقدمه گفت: اینجا چکار داری؟

پیروز دست پیش گرفت و اخمالود نگاهش کرد و گفت: این چه طرز حرف زدنه؟

romangram.com | @romangram_com