#نیش_پارت_188


پیروز کلافه و بی حوصله گفت: نشد اشتی کنیم دیگه ... پس من بهش بگم فردا شب خونتونیم؟!

- اره ... راستی شاید خاله اینارم گفتما ...

- بگو ... راستی پوری می خوای برای شام از رستوران کباب و جوجه بیارن؟

- دیگه چی ... تشریف بیارین اقا داماد!

ابتدا می خواست تلفنی در مورد فردا شب به حنانه بگوید اما دلتنگی امانش را بریده بود پس زنگ زد

به شکوفه و ادرس غرفه را گرفت و ظهر روز بعد راهی ِ نمایشگاه شد. پیراهن جذب طوسی و جین سیاه تن کرد و هر کس از کنارش رد می شد تا چند لحظه مشامش از ادکلن تندش پر می شد. برای دیدن حنانه سراپا شور و هیجان بود و لبخند از روی لبش دور نمیشد.

توی غرفه غیر از حنانه دختر و پسر جوانی هم حضور داشتند. چند لحظه دور ایستاد و حنانه را سیر تماشا کرد. تیپ ساده ای زده بود مقنعه و مانتوی سورمه ای اما رژ صورتی ِ خوشرنگش از انجا هم دل می برد لبخندهایش هر رهگذری را جذب می کرد مخصوصا پسرها را ...

تازه متوجه حضور چند پسر دانشجوی جوان مقابل غرفه شد، غیظ کرده زیر لب گفت”از کی تا حالا پسرا رمان خوون شدن “ و یاد خودش افتاد که به بهانه ی خرید رمان رفته بود تا با حنانه حرف بزند. جلو رفت هنوز حنانه متوجهش نشده بود و داشت کتابی را برای مشتری توی پلاستیک می گذاشت. پسر میخ ِ صورت ِ حنانه شده بود. پیروز با غیظ رو به پسر گفت: کتابی که خریدین چی هست؟

حنانه به طرفش چرخید و حیرت کرد. پسر با خنده گفت: نمی دونم برای مامانم خریدم!

حنانه خطاب به دختر دیگری که در غرفه بود، گفت: اینو حساب کن من باید برم بیرون

ارمان نصرتی سریع واکنش نشان داد و گفت: کجا خانم فراهانی؟


romangram.com | @romangram_com