#نیش_پارت_187
پیروز چشمانش را بست و سعی کرد خودش را جمع و جور کند تا دستش رو نشود که کم اورده.
- می گم کجایی؟
- نمایشگاه، سرکارم ... حرفی داری زودتر بگو!
- وقت دندون پزشکی برات گرفتم واسه ساعت 5
- ممنون اما سرکارم این 9 روز باقیمونده ی نمایشگاه تا ساعت 9 شب سرِ کارم. بعدا ادرسشو برام اس کنید. مرسی و خدانگهدار ... ضمنا گوشیمو خاموش می کنم و خوشحال میشم ریخت همو جدی جدی کمتر ببینیم!
پیروز مثل گاو وحشی ِ وسط میدان که پارچه ی قرمز را جلویش تاب می دهند عصبانی و براشفته بود. اما جدی جدی حنانه موبایلش را خاموش کرد. دلش می خواست مثل شخصیتهای کارتونی روی سرش اب بریزند تا اتش وجودش سرد شود. از دست خودش عصبانی بود چه کرده بود که این دختر اینقدر عاصی سرکش و سرد شده بود. حنانه هر چه یم گفت صبوری می کرد پس چرا حالا اینهمه و یکباره بی تفاوت شده بود ... .
***
یک هفته گذشت
یک هفته ای که برای حنانه بی نظیر عالی و ارام بخش بود بعد از سالها احساس خوبی پیدا کرده بود بهترین حسش رضایت از خودش بود، ارام بود و تب و تاب آینده را نداشت. حتی یکبار برای شکوفه و پدرش و پرسام از دستمزدش هدیه خرید و توی دلش گفت”جهنم ُ ضرر” این حرفی بود که همیشه وقتی پدرش برایش وقتی پولی برایش خرج می کرد، می گفت اما حنانه خیلی سرحال بود زندگی بدون حضور ِ پیروز داشت روی خوشش را نشانش می داد.
اما از ان سو، پیروز کلافه و بی قرار بود و دنبال ِ بهانه ای برای دیدن حنانه می گشت. به اندازه ی همه ی سالهایی که می شد جوانی کرد و عاشق شد، عاشق ِ حنانه شده بود و این دوری داشت از پا می انداختش یاد ِ عکسی که توی اتاقش دیده بود یکدم از جلوی چشمانش کنار نمی رفت و وقتی به یاد ِ کبودیهای تنش می افتاد دلش فشرده می شد و می خواست او را توی اغوشش بگیرد و ببوسد منتها فقط با فکرش سر کرده بود به خیالش با این قهر داشت دلبری می کرد.
اما عاقبت کم اورد وطاقتش طاق شد چهارشنبه شب به پوری زنگ زد و قضیه ی قهر کردن حنانه را با کلی سانسور برای تعریف کرد و گفت: میشه خونتون یه مهمونی بدی تا من به این بهونه ببینمش
پوری با خنده گفت: فکر نمی کردم انقد بی عرضه باشی ... یک هفته س باهاش قهری؟! اخه چرا؟
romangram.com | @romangram_com