#نیش_پارت_186


خبری از روتختی و بالشش نبود مهمتر از انها ... حنانه نبود و یادداشتی روی میز کامپیوتر تا شده به چشم امد.

“بابت تحملم، زحمتی که از دیروز صبح بهتون دادم و اینکه من ِ شپش زده رو روی تختتون تحمل کردین، شرمنده ام سرویس خوابتون رو دادم خشکشویی فردا صبح خودشون به خونه تحویلش میدن، پولشو حساب کردم. مبلغ 20 هزار تومان هم بابت بدهی اون شبم، کرایه ی ماشین، توی کشوی میز گذاشتم “

نه سلام نه خداحافظی ... مثل یخ وا رفت و روی تشکش افتاد ...

چند بار دیگر یادداشتش را خواند و موبایلش را گرفت. انتظارش طولانی شد و جواب موبایلش را در اولین تماس نداد. عاشقبت بعد از یک ربع، وقتی گوشی را برداشت بی سلام پرسید: چرا گوشی تو جواب نمیدی؟

حنانه سردتر از خودش گفت: صدا زیاد بود نشنیدم، بفرمایید؟

- کجایی؟

حنانه غیظ کرد: به شما ربطی داره؟

پیروز جا خورد. خنده ای عصبی سر داد و تهدیدامیز گفت: با من اینطوری حرف نزنا؟

حنانه با تمسخر گفت: اِ چرا؟

- چون بد می بینی؟

- می ری به بابام می گی؟!


romangram.com | @romangram_com