#نیش_پارت_185
و پیروز هزار و یک فکر توی ذهنش پر شد با خودش گفت “خدایا اصلا من از روز اول رو چه حسابی بهش تهمت زدم رو چه حسابی فکر کردم این دختر خرابه ... رو حساب یه خواب؟ ... رو حساب اینکه امیر افشین ادم کثیفی بوده ... شاید امیرم یکی بوده مثل این دکتر ِ ... حالا چطور براش رو کنم قضیه ی امیر افشین رو ... حنانه بد نیست ... دیگه مطمئنم بد نیست ... “
سرش را به سمت او چزخاند که رو به دیوار پشت به او کرده بود. اهسته به طرفش خزید و سرش را بالا اورد و زیر گوشش زمزمه کرد: حنانه؟
- چیه؟
- حنانه ببخشید ... من زیادی تند رفتم ... قول میدم جبران کنم!
حنانه پر از خشم شد. منظور ِپیروز را نمی فهمید زیادی تند رفتن را در مورد امشب می گفت یا این دو ماه که شده بود کابوس زندگیش ... اعصاب و قلب و روانش را خوب شخم زده بود و حالا خیلی راحت می گفت “ببخشید “ اما برای پایان این بحث تهوع اور فقط گفت: باشه بخشیدمت شب بخیر!
و توی دلش گفت “فرصت جبران بهت نمیدم “
و خیسی لبهای پیروز را روی شانه اش، همانجایی که شکوفه چنگ انداخته بود حس کرد و به نظرش این بوسه درد ناکتر امد.
***
ساعت 2:20 دقیقه بود که پیروز بالاخره توانست از رستوران خارج شود. امروز سامان نبود و رستوران حسابی شلوغ بود.
با اینکه روز پر کار و پر استرسی را گذرانده بود اما فرصت کرد و تلفنی برای حنانه وقت دندانپزشکی گرفت و حالا هم عازم خانه بود. توی رویاهایش داشت به این فکر میکرد که یکروز مثل همین امروز، خسته و کوفته به خانه می رود و حنانه در را برایش باز می کند و قبل از هرچیز با هم کلی ... آه کشید که خودش هم دلش برای خودش سوخت. زیر لب زمزمه کرد”آی آی ... چه روزایی داشته باشیم حنانه “
صبح که داشت می رفت حنانه توی اغوشش ارام نفس می کشید و اگر کار نداشت می ماند و با بوسه و نوازش بیدارش می کرد اما موقع برخاستن متوجه بلوزش که بالا رفته بود، شد و باز یک جای کبودی دیگر روی پهلویش توی ذوقش خورد ... بیشتر از پدرش و شکوفه خودش را شماتت کرد و اعصابش به خاطر دیدن کبودی تنش؛ خرد و به هم ریخته بود.
به خانه که رسید مادرش را جلوی تلویزیون خوابیده، پیدا کرد. تاثیر قرصها خوابش را عمیق و سنگین می کرد. ته دلش خالی شد از سکوت خانه با ورود به اتاقش متحیر و مایوس چند لحظه بین چارچوب خشکش زد.
romangram.com | @romangram_com