#نیش_پارت_183

ناگهان حرفش را قورت داد و نگاه مشکوک پیروز را که کم کم رنگ خشم می گرفت به جان خرید.

پتو را کنار زد و برخاست و شلوارش را پوشید. حس ادمی را داشت که رو دست خورده .... دستش را توی موهایش کرد و چنگ زد و زیر لب مشغول فحش دادن شد البته به خودش ...

حنانه گوشه ای از تخت مچاله شد و بی مقدمه گفت: می دونم الان واسه خودت داری فکرای عجیب غریب می کنی اما بذار برات توضیح بدم ...

پیروز محکم خودش را پرت کرد روی تشک تخت و با خشونت گفت: چه توضیحی ... این که ترو یاد ِ کسی میندازم که همینجوری داشته ازت كام می گرفته؟

حنانه بغض کرد و صادقانه گفت: اره!

چشمان پیروز گرد شد و غضبناک و نفرت بار نگاهش کرد اما حنانه مجال نداد و گفت: 7 ماه ِ پیش برای کشیدن دندون عقلم رفتم دندونپزشکی ... وقتی دکتر فهمید تنهام و همراهی ندارم مثل الان ِ تو ...

چشمانش پر ِ اشک شد و سرش را روی پایش گذاشت.

پیروز بیشتر تعجب کرد. نزدیکش شد و سعی کرد صورتش را بلند کند.

- منظورت چیه؟ یعنی چی ... ببینمت ... سرتو بلند کن ... یعنی ...

حنانه سرش را بلند کرد و با غیظ گفت: یعنی ازم سواستفاده کرد. مثل الان ِ تو ... من رفته بودم دندونمو بکشم اما اون مثل یه اشغال ِ کثافت خم شد روی صورتم ...

چشمانش را بست و با درماندگی گفت: الان هفت ماهه که دندون درد دارم اکثر شبها از دردش سرمم درد می گیره ... اما جرات اینکه برم پیش دکتر ...

آهی کشید و نگاهی خالی از هر حس به پیروز انداخت و گفت: وای خدا دیوونه شدم اینارو دارم به کی میگم ... تنبیه تموم شد می تونم کپه ی مرگمو بذارم!

romangram.com | @romangram_com