#نیش_پارت_182
لامپ خاموش شد اما نور کم سویی که از کوچه می امد اتاق را روشن نگه می داشت
از بالا و پایین شدن تخت، هل شد و به طرفش چرخید و پیروز را بدون پوشش کنار خودش دید که خیلی ریلکس پتو را بالا زد و خزید زیرش ...
- وای برو کنار ...
- وای خاک ِ عالم ... چرا؟
حنانه ترسیده و شرم الود گفت: برو می خوام برم بیرون!
پیروز جلوتر رفت و به حنانه که پشتش به او بود، نزديك شد در گوشش نجوا کرد: ببین نامزدتم بیخودی جارو جنجال راه ننداز مامانمم قرص قلب می خوره هول می کنه یه وقت ... نترس کاری ام به اون صورت ندارم اما اگه چموش بازی دراری. ... اینم تنبیه زبون درازی سر شبتون، پس خانوم و حرف شنو بیا بغلم!
حنانه با خشونت دستش را که با موهایش بازی می کرد، پس زد و گفت: اِ ِِِ ِ ... وقتی قرار اینجوری تنبیه بشم، خانمم ... دیگه کثیف و اشغال نیستم؟!
پیروز دستش را دور شانه اش حلقه کرد و او را محکم کشید عقب که پرت شد كنارش
حنانه تقلا می کرد، جای عقب رفتن ُ چرخیدن نداشت سرش توی سینه ی پیروز بود، عاقبت موهایش را کشید و بالاخره او رهایش کرد اما مهلت نداد و بیوقفه مشغول بوسیدنش شد. حتی به اشکهایش اهمیتی نداد. به قدری حریص و خودخواه عمل می کرد که حنانه هیچ لذتی نمیبرد فقط بیشتر احساس حقارت می کرد.
لحظه ای سرش را عقب کشید و حیرتزده توی صورتش چشم چرخاند و معترضانه گفت: چته؟ چرا گریه می کنی؟ مگه دارم شکنجه ت می کنم!؟
حنانه با نفرت توی صورتش زل زد و گفت: اره اره ... داری شکنجه م می کنی ... منو یاد ِ ...
romangram.com | @romangram_com