#نیش_پارت_181
پیروز اخمی مصنوعی کرد و تصمیم گرفت به جای سرو کله زدن با نسترن به اتاقش برود شاید که پوری فکر رفتن می افتاد.
همین طور هم شد. بالاخره با بدرقه ی انها و گذاشتن زباله سرِ کوچه، او ماند ُ مادرش و حنانه...
با خونسردی رفت پای تلویزیون و فرحناز و حنانه هم بعد از نیم ساعت پچ پچ شب به خیر گفتند و جالب بود که هیچیک به پیروز محل نگذاشتند.
پیروز یک نگاه به اتاق خودش یک نگاه به اتاق مادرش و یک نگاه هم بالای سرش انداخت و آهی کشید و زمزمه کرد “خدایا شکرت”
مسواکش را زد و توی آینه به خودش گفت: جیش ُ ... مسواکم که زدیم ... حالا می مونه بوس و بوس ... امشب خواب نداری حنا خانم
داخل اتاق شد. حنانه اخمالود و بی اعتنا روی تخت نشسته بود و با موبایلش کلنجار می رفت. پیروز پوفی کشید و ساعتش را باز کرد و بعد چند تقه زد روی میز کامپیوتر و گفت: ظهر که من می رفتم تب و لرز داشتی ... ماشالا خوب سر ِ پا شدی!
حنانه چپ چپ نگاهش کرد و سرش را توی موبایلش کرد و پاسخ داد: دو ماه و نیمه که هر چی خواستی گفتی، امروز خودمو سبک کردم، یه باری از روی دوشم برداشته شد معلومه که خوب شدم!
پیروز لبخندی زد نه از نوع تمسخر امیزش، دوستانه و مهربان
- اِ ناله نفرینا تو کردی سبک شدی؟
حنانه برخاست و موبایشل را توی کیفش انداخت و گفت: واسه همینه که شما همیشه سبکباری نه؟!
پیروز از ان لبخندهای نادر را که هیچوقت برای حنانه جذاب نبود، تحویلش داد و تیشرت لیمویی رنگش را در اورد. حنانه از خجالت دست و پایش را گم کرد. پیروز خنده اش را قورت داد و گفت: روتو کن اونور می خوام شلوارمو عوض کنم!
حنانه رفت زیر پیتو و رویش را کرد به دیوار و گفت: شب کجا می خوای بخوابی؟ ... می خوای من برم بیـ ...
romangram.com | @romangram_com