#نیش_پارت_180
حنانه می دانست معنی این جمله یعنی چه، ”یعنی شب با حرفها و نیش زدنهام به خدمتت می رسم” و از تصوری که پوری داشت نیشخندی بر لب اورد اما با خودش فکر کرد “انقدر منو سوزونده که دیگه پوستم کلفت شده”
پیروز به اتاقش رفت و عطر حنانه را با همه ی وجودش نفس کشید و زیر لب گفت “ چه شبی بشه امشب ... باید طلسم این اتاقو بشکنم ... حالشم که خوبه”
***
پوری رو به مادرش گفت: چقدر خوشحال بود بچه مون ... حتی بوی فسنجونم حالیش نشد؟
حنانه با کنجکاوی پرسید: مگه فسنجون چه مشکلی داره؟
- بدش میاد ... از بوشم بدش میاد ...
حنانه انگار موضوع جالبی کشف کرده باشد پرسید: جدا؟!
با خروج پیروز از اتاقش نسیم و نسترن به طرفش رفتند و او هم توی سالن ماندگار شد. تا قبل از ساعت 11، شام را خوردند و پیروز کلی غر زد که چرا انقدر فسنجون درست می کنند ... گرچه فرحناز سوا برایش کباب تابه ای درست کرده بود و حنانه هم با تمسخر رو به فرحناز گفته بود “ می بینید این پسرتون چه خودخواهه غذاش سواست بازم غر می زنه! ” و نگاه خصمانه ای حواله ی صورتش کرد که پیروز توی دلش گفت “ وای؛ ...جووون؛ اخمشو نیگا! ”
بعد از شام حنانه و دخترها ظروف را شستند و پیروز شماره ی معکوس را برای خلوتی که می خواست، اغاز کرد و جوری نشست که بتواند حنانه را از پشت سر حسابی دید بزند.
دلش می خواست مثل صحنه های رمانتیک و تکراری فیلمها می رفت و او را از پشت بغل می کرد ُ ...
چنان آهی کشید که فرحناز و پوری پقی زدند زیر خنده و فرحناز اهسته گفت: پدر سوخته آه ِ چیو اینجوری می کشی؟
romangram.com | @romangram_com