#نیش_پارت_179

ساعت 9.30 بود که پیروز به خانه برمی گشت. از ظهر تا حالا که حنانه ان حرفها را زده بود کلافه بود و احساس خلا می کرد ... نمی دانست چرا باور نمی کرد حنانه از او متنفر است، فکر می کرد این حرفها را برای بازار گرمی زده و حرف زبانش است ... یاد کارها و حرفهایش که می افتاد از خودش خجالت می کشید به این دختر بدی کرده بود و از او بدی ندیده بود و حالا مدیونش هم بود و باز باور نداشت که دردلش جایی ندارد.

وارد اپارتمان شد. مثل اکثر شبها پوری و دخترهایش انجا بودند و بابک شیفت بیمارستان بود. سلام و علیکی کرد و چشم چرخاند توی هال و پذیرایی و دلواپس از غیبت حنانه، پرسید: مامان کو حنا؟

پوری و فرحناز با شوخی و خنده سربه سرش گذاشتند و پوری گفت: این همونه که زن نمی خواست ...

پیروز بی تاب بود سوالش یک جواب ساده داشت اما هنوز پاسخی نشنیده بود. همان موقع در ِ دستشویی باز شد و حنانه بیرون امد. موهای بلند و لختش را باز دم ِ اسبی بسته بود و رنگ و رویش بهتر از ظهر بود اما نگاهش هیچ نشانی از صلح نداشت و فقط اهسته سلام کرد و جلوی چشمان بی قرارش به اشپزخانه و نزد بقیه رفت.

پیروز نفس عمیقی کشید و عمدا جلوی اپن ایستاد و لبخندزنان گفت: مامان خانم عروستو تحویل بگیر ... محل ِ من نمیده!

حنانه جا خورد و به طرفش چرخید و نگاهش کرد. مقصودش را از این حرفها نمی فهمید. هر چقدر هم می خواست خرافاتی باشد و رفتار ِ او را به ماه ِ تولدش نسبت دهد، باز توی کارهایش می ماند برای همین کوتاه نیامد و مثل پیروز پاسخ داد: خب تعریفم می کردی چکار کردی که محلت نمیدم!

پیروز حس می کرد تازه دارد یک روی دیگر از شخصیت حنانه را می بیند. رویی که قاطع، محکم و البته دلچسب بود.

فرحناز نگاهی به حنانه و نگاهی هم به او انداخت و از انجا که خوب به چم و خم پسرش را با ان خلق و خوی تند و اتشین مزاج می دانست طرف حنانه را گرفت و خیلی جدی گفت: پیروز مدیون خاک ِ باباتی اگه حنانه رو اذیت کنی ... اصلا اگه حنانه رو ازار بدی انگار که منو اذیت کردی!

پوری شگفت زده گفت: واوو ... کی بره این همه راهو ... چه مادر شوهری!

حنانه نگاه محبت امیزی به فرحناز انداخت و لیوان چایش را برداشت. فرحناز متوجه دلخوریش بود و چشم غره ای به پیروز رفت.

پیروز هم با پررویی گفت: عیب نداره حنا خانوم شب از دلت در می یارم!

پوری صندلش را در اورد و تشر زد: گمشو بی تربیت!

romangram.com | @romangram_com