#نیش_پارت_177
حنانه با خشونت گفت: دسته گل ِ خودته!
- من؟!
حنانه قهر کرد چشمان اشکالودش را به هم فشرد. پیروز عصبی شد و طعنه زد: من اصلا به تو دست زدم؟ می ری جای دیگه کارات رو می کنی میندازی گردن ِ من؟
چشمان حنانه تر شد و گونه هایش پر از دانه های اشک ...
- منظورم از اون دسته گلا نیست اقای منحرف ... شما که زنگ زدی ُ و با مظلوم نمایی به بابام راپورت دادی من باهات نمی یام مهمونی، اونو شکوفه هم ...
پیروز جا خورد. باور نمی کرد چیزی را که منظور حنانه بود برای همین بی اختیار خندید: برو خوتو سیاه کن ... یعنی چی؟ یعنی زدنت؟
حنانه دلشکسته ازخنده ی پیروز گفت: بالاخره که این چند وقت تموم میشه ... اونوقت نمیگذرم ازت ... نمیگذرم که باعث بدبختیم شدی!
این حرف برای پیروز گران تمام شد.
- تو نمیگذری از من؟
حنانه با ناراحتی گفت: اصلا پاشو می خوام برم ... می خوام برم خونمون!
پیروز نگا ش کرد و غرید: حیف که مریضی ... حیف که مامانم هست وگرنه درسی بهت می دادم ... جواب ِ این حرفتم باشه به وقتش ... (برخاست و چند قدم جلویش رژه رفت و با تمسخر گفت) تو ازم نمی گذری؟ کی هستی تو ... دختره ی اشغال ِ خیابونی!
حنانه زد زیر گریه و همانطور که سرش روی پاهایش بود، معصومانه گفت: من خیابونی نیستم؛ اشغال نیستم ... چرا بهم میگی ... چرا؟
romangram.com | @romangram_com