#نیش_پارت_175
فرحناز این پا و ان پا کرد و گفت: مامان. .می گم یه وقت از حنانه سرماخوردگی نگیری؟
پیروز پوفی کرد و گفت: سرما نخورده تبش عصبیه!
- تب ِ ... عصبی ... این دیگه چه جورشه؟
پیروز با کلافگی گفت: چه می دونم مامان ... سوپ ُ بریز!
به اتاق رفت و سینی را روی میز گذاشت. پتو را زا روی حنانه کنار زد و با لبخند به صورتش که زیر موهای سیاه و لختش پنهان شده بود، زل زد و موهایش را کنار زد. نگاهش از روی صورتش به گردن و شانه ی برهنه اش کشید و جای ناخن را روی شانه اش دید و باز پر از ظن شد. ”جای ناخن؟! ”
به صورتش نگاه کرد. بیشتر از زیبایی اش كه به چشم می امد. گونه های خوش فرم لبهای درشت و چشمهای خمار و کشیده ...
سعی کرد به خاطر بیماری اش حداقل چند ساعت مهربان باشد.
- پاشو
حنانه ناله ی خفیفی کرد و چیزی گفت که نامفهوم بود.
- ببین کار دارم حنا ... پاشو!
حنانه چشمانش را باز کرد و صورتش را کامل به طرفش چرخاند و اهسته گفت: من هیچی نمی خوام برو به کارت برس!
- دارو و سوپ ... پاشو!
romangram.com | @romangram_com