#نیش_پارت_174


فرحناز با دلسوزی گفت: دیشب گفت حالش بده ها، پس کجا می ری مادر؟

- برم داروخانه!

و از کنار مادرش رد شد.

نیم ساعت بعد که برگشت، فرحناز توی اشپزخانه میز ناهار را می چید. پیروز سری به اتاق زد و سوییچ و ساعتش را روی میز گذاشت و به حنانه که زیر پتو ارام نفس می کشید نگاهی کرد و به اشپزخانه رفت.

فرحناز با دیدنش گفت: بهت میگم این زن ِ زبون باز ِ میگی دلت الکی نسوزه ... ببین این بچه چه حالیه، از دیشب تا حالا زیرو رو شده!

پیروز کلافه و عصبی حرفی برای گفتن نداشت. فکرش رفت به صبح که با عصبانیت به حنانه زنگ زده بود، باور نمی کرد انقدر حالش بد باشد و برخلاف حرفی که مادرش می زد او مسئول این حال ِ بد بود. باز حرف دکتر به یادش امد “تنش عصبی “ دیگر کاری یا حرفی مانده بود که به حنانه نزند؟

یاد ِ عکسی افتاد که توی اتاقش دیده بود، عکسی از حنانه با ژست قشنگی که فوق العاده زیبا بود و ادم را به هوس می انداخت ساعتها به عکسش زل بزند. بی اختیار اهی کشید و خطاب به مادرش گفت: یه بشقاب سوپ بدین براش ببرم!

فرحناز برخاست و گفت: یه کم دیر سوپُ گذاشتم هنوز جا نیفتاده!

- عیب نداره مامان، یه چیزی بخوره خوبه ... تازه داروهاشم هست!

فرحناز گفت: می خوای خودم ببرم؟

- نه می برم!


romangram.com | @romangram_com