#نیش_پارت_173
پیروز مقصودش را نگرفت. به سمت تختش رفت و پتو را کنار زد.
- کجا؟ رو سر ِ من ... هذیون میگی؟!
حنانه کیفش را توی بغلش فشرد و گفت: موهام میریزه رو تختت!
پیروز به طرفش رفت و دستش را گرفت و با ملایمت گفت: خیله خب حالا ... شوخی می کردم باهات، وایسا دکمه هاتو باز کنم!
مانتویش را در اورد و شالش را هم پرت کرد روی صندلی ...
حنانه نشست روی تخت وگفت: شالمو بده!
پیروز شالش را داد و حنانه کشید روی بالش و انگر که با خودش حرف بزند، گفت: اینجوری موهام نمی ریزه!
و به محض اینکه سرش را روی بالش نرم فرودامد نفس راحتی کشید. میخواست بخوابد. پیروز نگاهش کرد عمیق و دلواپس ... دستش را پیش برد و کش سرش را بیرون کشید. حنانه ناله ی کم جانی سر داد و پیروز موهایش را نوازش کرد. تا حالا موهایش را باز و رها ندیده بود. صدایش زد و پرسید: نسخه ت کو حنا؟
حنانه نالید: تو کیفمه!
و پتو را روی سرش کشید. پیروز به سمت کیفش رفت. بی خیال ِ نسخه، مشغول گشت و گذار توی موبایلش شد. غیر از شماره ی خودش و پدر و مادر و برادر ناتنی اش کورش، شماره محمد هم بود. اما امروز هیچ تماسی بین شان برقرار نشده بود.
از لرزش حنانه به خودش امد و نسخه را برداشت وبرخاست. مادرش را با نان سنگک، جلوی در ِحیاط دید. سلام کرد و فرحناز پرسید: پس کو حنانه؟
- بالاست، تب و لرز کرده!
romangram.com | @romangram_com