#نیش_پارت_172
تا جلوی در ِ خانه حنانه در خودش مچاله شد و لرزید و پیروز عاصی و کلافه از دست خودش، نچ نچ کرد و حنانه ی بیچاره را شرمنده کرد چون گمان می برد، پیروز از اینکه با اوست اینطور ناراحت شده، برای همین تاب نیاورد و باز گفت: به خدا من نمی خواستم ...
پیروز با مهربانی گفت: می دونم حنا، عیب نداره!
و راحت دید که لرز ِ تن ِ حنانه کم شد و ارام روی صندلی پلکش را روی هم گذاشت. وقتی جلوی در توقف کرد و کمک کرد تا او را پیاده کند، از داغی دستانش متعجب شد و پرسید: خوبی؟!
خوب نبود ضعف داشت، اما سرتکان داد و گفت: خوبم!
داخل اپارتمان شدند. صدای زنگ تلفن بیداد می کرد و بوی سوپ کل خانه را پر کرده بود. پیروز صدا زد: مامان ...؟ مامان
جوابی نشیند رو به حنانه گفت: تو برو تو اتاقم!
و تلفن را برداشت پوری بود ...
- سلام پوری ... نه ... حنانه رو اوردم اینجا ... نه نیست ... نمی دونم ... لابد رفته جایی، خیله خب اومد می گم زنگ بزنه، باشه سلامتو می رسونم ... پوری حنا دم ِ دستم نیست اِ ... خدافظ!
به سمت اتاقش رفت و حیرتزده دید حنانه با لپهای گل انداخته هنوز وسط اتاقش ایستاده.
- چرا وایسادی؟
حنانه پرسید: کجا بخوابم؟
romangram.com | @romangram_com