#نیش_پارت_171
حنانه داشت دور دورتر می شد و خبری از پسر نبود اگر به پیروز بود همانجا ساعتها
منتظر می ماند با دیدحنانه که داشت از تیررسش دور می شد فهمید ضایع شده و تازه
یادش امد او چه حال خرابی دارد. ماشین را روشن کرد و تعقیبش کرد تا رسید به او که
می لرزید و سست قدم برمیداشت. پیاده شد و به جانبش رفت.
بی هیچ حرفی دستش را جلو برد تا کمکش کند حنانه سعی کرد بدن لرزانش را محکم نگه دارد.
- چکار داری؟
- بریم؟
- کجا؟!
پیروز نیم نگاهی به اطرافشان انداخت و اهسته گفت: تو خیابونیم ها ... یکه بدو نکن بریم!
- مرر...سی، نمی یااام
پیروز حرصش گرفت و بی اراده نیش زد: چیه؟ طرف نیومد دنبالت ...
حنانه هم بی اراده به گریه افتاد و پیروز کلافه از زبان سرخش، او را به سمت ماشینش هدایت کرد و راه افتاد.
romangram.com | @romangram_com