#نیش_پارت_170
و با چشم پسر را تعقیب کرد که با عجله داخل درمانگاه شد. محکم روی فرمان کوبید و
داد زد” خودشه همین یاروئه ... اِ اِ اِ. .تف به روت بیاد دختر، خاک تو سر بی غیرت من، همین امروز می برمش اون محضرجلو رو خودش صیغه رو فسخ می کنم، من
دیگه چه اسکلی ام نامزدشم بعد دوست پسر داره ... ”
فکر کرد زنگ بزند به پدر حنانه تا او هم بیاید اما بعد گفت “چه لزومی داره ... حرف بزنه می ... به هیکلش دختر خرابشو بسته به ریش من غلط می کنه حرف بزنه”
حنانه موقع امدن کیف پولش را برداشته بود و گرنه الان بیچاره بود به که زنگ می زد که می امد دنبالش پیروز را بهتر از خودش می شناخت رفیق هم نبود که بگویی نیمه ی راه ولت کرده. پست بود حتی به حال و روز خرابش هم توجهی نکرد به حرفهای دکتر که گفته بود “تبش منشا عصبی دارد”
پرستار با دیدنش که به زور خودش را تکان داد و از روی تخت پایین امد، گفت: پس اون اقا که همراهت بود چی شد؟
سرش را الکی جنباند نای حرف زدن نداشت سردش شده بود. با حال نزارش معطل
پرداخت پول سرمش شد و سلانه سلانه از درمانگاه بیرون امد. پیروز با دیدنش گردن
کشید و به اطرافش چشم دوخت ...
زیر لب گفت: پس کو پسره؟
و بی انکه به حنانه بنگرد که دیوار را گرفته و اسه اسه از تن ِ دیوار حرکت می کند، منتظر راننده ی پژو شد. هنوز هم باور نکرده بود او تنها باشد.
romangram.com | @romangram_com