#نیش_پارت_169

حنانه متوجه ابروهای گره خورده ی پیروز شد و گفت: شما برین من سرمم رو می زنم می رم خونه!

پیروز از خدا خواسته گفت: پس جواب مامانم چی میشه؟

- بگو ... بگو حالش بد نبود برگشت خونشون!

پیروز نفس بلندی کشید و به او که حین حرف زدن می لرزید نگاه کرد و کلافه گفت: زن بابات چی؟

- نمیرم خونه ... میرم پیش ِ دوستم!

- دوستت کیه؟

لحن مشکوک پیروز فکری به ذهن حنانه انداخت و عمدا گفت: زنگ می زنم محمد بیاد!

پیروز اول جا خورد و بعد با نفرت گفت: چه بهتر!

سرم را که زدند، پیروز معطل نکرد بیرون زد. توی ماشینش نشست و استارت زد. اما

تاب نیاورد با خودش گفت: نه بذار این پسره بیاد ببینم کیه اصلا!

داشت روانی می شد احساسش به حنانه را نمی فهمید. مسلما باید نیم ساعتی را الاف می شد. زنگ زد به سامان و خیالش از بابت نیامدن “شاهکار” راحت شد. قرار بود برای رستوران برنج بخرند و شاهکار از امل به تهران می امد تا پیشاپیش برنجهای سیلویش را به انان بفروشد، هنوز چهارماه تا فصل برداشت مانده بود، و اگر الان برنج می خریدند سود بیشتری می بردند.

تقریبا بیست دقیقه ای بود انجا معطل مانده بود کم کم داشت حوصله اش سر می رفت که متوجه پژویی که پارک می کرد، شد و راننده ای که پسری جوان و خوش برورو بود.

romangram.com | @romangram_com