#نیش_پارت_168


- من نمی یام!

پیروز لبش را گزید و بی حوصله گفت: ببین کار دارم، کار، ... . می فهمی؟!

حنانه باز اسیر لرز شد و اشک ریزان و بچه گانه گفت: برو ولم کن می خوام بخوابم،

به مامانتم بگو حنانه حالش خوب بود ...

پیروز روی صورتش نیم خیز شد و غرید: پاشو حوصله تو ندارما!

حنانه لجوجانه نگاهش کرد و همانطور که می لرزید گفت: نمی ... یااا...ممم!

پیروز از اتاق بیرون رفت و حنانه اشکهایش را پاک کرد. لحظاتی نگذشته بود که

پیروز همراه شکوفه وارد اتاق شدند. حنانه هاج و واج به قیافه ی شکوفه که از طی کردن سه طبقه و انهمه پله به هن و هن افتاده بود، نگریست که چاپلوسانه گفت: مامان جان، پاشو عزیزم ... پاشو حاضرت کنم گناه داره شوهرت پاشو قربونت برم!

نیشخند پیروز، داغش کرد و لرز رفت با مهربانی جلو رفت و گفت: پاشو خانوم ... پاشو ببرمت دکتر!

شکوفه از پشت ِ پیروز سری به نشانه ی تاسف تکان داد و مانتویش را به دستش داد و پیروز کمک کرد تا بپوشد.

اول از همه به درمانگاهی در همان حوالی رفتند وقتی دکتر برایش سرم تجویز کرد


romangram.com | @romangram_com