#نیش_پارت_167
انگار که هذیان بگوید توضیح داد: من به مادرتون حرف نزدم ... خوابیدم، برو خوبم!
پیروز فکر کرده بود شکوفه، مادرش را سر کار گذاشته اما حالا ... گونه های حنانه گل انداخته بود و چشمانش خمارو تبدار بود.
- پاشو!
حنانه تکانی خورد و انگار تازه متوجه اش شده باشد، برخاست و نشست.
- چی شده؟
پیروز پرسید: چی شدی؟ دیشب که حالت بد نبود؟
باز حنانه طوطی وار گفت: خوبم شما برین!
پیروز با کلافگی گفت: هی میگه برو خوبم ... کجات خوبه؟
حنانه بغض کرد و انطور که چانه اش لرزید، چیزی ته ِ دل پیروز تکان خورد.
- پاش بینم!
و سرپا شد.
ادم مریض دلش نازک می شد وای به وقتی که نازکش هم نداشته باشی ...
romangram.com | @romangram_com