#نیش_پارت_166
- چی گفت؟
حنانه بی اختیار اشک ریخت.
- شما گفتید پیروز بیاد؟
شکوفه انگار اتش گرفته باشد یک دفعه جیغ زد: بد کردم؟ تو که عرضه نداری؟ بد کردم؟ مادرش زنگ زد حالتو بپرسه بهش گفتم داری سقط میشی ... بد کردم پسره داره میاد دنبالت ... گربه کوره!
حس کرد دیگر توانی ندارد روی تشکش افتاد اما قبل زا اینکه پلک روی هم بگذارد، شکوفه گفت: پاشو یه دست به سروروت بکش بلوزتو عوض کن عطر بزن موهاتم شونه کن ... پاشو دیگه مگه نمی گی داره می اد دنبالت!
حنانه باز گفت: نمی خوام بیاد کاش زنگ نمی زدین!
شکوفه با حرص و نفرت غر زد: پاشو حنانه وگرنه همچی می زنم که یکی از در بخوری یکی از دیوار ...
وموهایش را با کش سفت بالای سرش بست و اتاق را از نظر گذراند و کتابهای به هم ریخته ی روی میز را مرتب کرد و بیرون رفت.
حنانه مثل جنازه ی متحرک بلوز سبز ِ خالخالی ِ استین سه ربعی را تن کرد و چون شلوار جینش را از صبح در نیاورده بود، دوباره بی رمق و گیج روی تخت ولو شد.
از شدت تب دل دل می کرد و نفسهایش منقطع و کوتاه بود داشت خواب مادرش را می دید که با هم کنار دریا قدم می زدند و مادرش با دلسوزی دستانش را توی اب دریا کرد و گذاشت روی گونه هایش ...
چشمانش گشوده شد و نگاهش به نگاه پیروز گره خورد.
romangram.com | @romangram_com