#نیش_پارت_165

حنانه از پشت پرده ی تار اشک ِ به کف ماشین و اسکناسها نگاه کرد و با خودش گفت” اینهمه تحقیرت کرده این یه بارم روش”

و دولا شد و پولها را برداشت و پیاده شد پیروز نگاهش کرد تا داخل آژانس شد و به محض اینکه فهمید ماشین گرفته گازش را گرفت و رفت.

***

روز اول نمایشگاه بود و حنانه فقط سه ساعت توانست دوام بیاورد. ارمان نصرتی، صاحب غرفه، کلی به جانش غر زد که اصلا چرا با اینحالش امده، اما صبح که به نمایشگاه می رفت اصلا به حال بدش اهمیتی نداد فقط می خواست از محیط خانه دور شود یادش برود دیشب چطور تحقیر شده و فراموش کند چطور شوهرش محرمش او را مثل یک زن خیابانی وسط راه رهایش کرده و رفته ...

انگار خیلی به قلب و روحش فشار امده بود که حالا داشت در تب و لرز دست و پا می زد و خوابهای عجیب و غریب و بی سرو ته می دید و هر چند دقیقه یکبار بیدار میشد و به اطرافش نگاه می کرد و بی حس و حال و تشنه باز از حال می رفت. شکوفه هم با دیدنش جا خورد ام خیلی خونسرد گفت: چته مریض شدی؟

و او بی اعتنا به اتاقش امده و زیر پتویش خزیده بود. داشت از سرما می لرزید که پتو کنار رفت و شکوفه را دید از ذهنش گذشت “چه عجب “ اما شکوفه مهلت نداد و سریع گوشی تلفن بیسیم را به دستش داد و اهسته لب زد: شوهرته!

حنانه گیج و ویج یا به قول پیروز مست و ملنگ گوشی را گرفت و نشست و از انجا که هنوز توی هپروتش بود بی حال و مضطرب گفت: سلام خوبم!

پیروز تک خنده ی عصبی کرد و گفت: اِ ... خوبی ُ زن بابات یکاره به مادرم گفته داری می میری ... چه مرگته؟ باز خودتو زدی به موش مردگی صدبار نگفتم بااین کارا نمی تونی منو مجبور کنی که بگیرمت ... لال شدی؟

پیروز همین طور جمله هایش را ردیف می کرد و کمک می کرد ذهن حنانه فعالتر شود.

اهسته نالید: من خوبم ... شما ... چی شده؟

پیروز با غیظ گفت: نه مثل اینکه خیلی خوبی ... من دارم میام اونجا وای به حالت اگه سرکارم گذاشته باشی!

و گوشی را قطع کرد. شکوفه جلو امد و گوشی را از دستش گرفت.

romangram.com | @romangram_com