#نیش_پارت_164
حنانه با حرص گفت: پیروز جان من جدی جدی حالم خوش نیست!
پیروز خصمانه نگاهش کرد و نفسش را با حرص بیرون داد و برای پوری بوق زد و باعث شد او توقف کند از ماشین پیاده شد و چند لحظه بعد به طرف ماشین امد و رو به فرحناز که در حال صحبت با حنانه بود گفت: مامان شما بیاین با پوری برین من حنا رو برسونم!
فرحناز رو به حنانه گفت: مادر می اومدی می رفتیم!
حنانه تبسمی زد و اهسته گفت: نه دیگه ... باشه یه شب دیگه!
فرحناز پیاده شد و بعد از خداحافظی رفت پیروز بی انکه ازاو بخواهد جلو بنشیند راه افتاد و یکی دو خیابان که رفتند، توقف کرد و خیلی خشن گفت: پیاده شو هری!
حنانه وحشتزده به اطرافش چشم دوخت و گفت: اینجا؟!
پیروز به پیاده رو اشاره کرد و گفت: برو آژانس بگیر من حمال ِتو نیستم.
حنانه بغض کرد.
- پول ندارم!
پیروز از جیبش دو تا اسکناس ده هزار تومانی دراورد و پرت کرد طرفش و بیادبانه گفت:
هری پایین، پولمم بعدا پس میدی گرفتی یا نه؟!
romangram.com | @romangram_com