#نیش_پارت_163

بهداد خوشحال و مسرور با فرشید، پسرخاله اش می گفت و می خندید. بهنوش و فرینوش و نسیم و نسترن دور ِ خاله هایشان پچ پچ می کردند و فرحناز و پیروز هم سرگرم دامادها بودند.

فرحناز متوجه اش شد و به جانبش رفت.

- الهی قربونت بشم مامان ... کی بشه مراسم شما رو بگیریم!

حنانه لبخند کم جانی زد و یک لحظه به پیروز حق داد، شکوفه صد سال نمی توانست چنین مراسمی برای بله برانش بگیرد اصلا انها به هم نمی خوردند ...

پیروز به طرفشان امد و گفت: مامان بریم؟

فرحناز پاسخ داد: بریم

و به طرف دخترهایش رفت. حنانه اهسته گفت: میشه منو اول برسونید ...

پیروز تلخ شدو گفت: همون جوری که اومدی همون جورم برگرد (بعد نزدیکش ایستاد و با نفرت گفت ) که من اشغالم!

حنانه با ترس گفت: من می خوام برم!

پیروز پوزخند صداداری زد و گفت: شما میای خونه ی ما!

حنانه با غیظ نگاهش کرد وقتی همه متفرق شدند و بالاخره با فرحناز تنها توی ماشین شدند. حنانه باز گفت: پیروز میشه منو ببری خونمون ... حالم زیاد خوب نیست!

پیروز رک گفت: نخیر من حال ندارم تا اون کله بیامو برم!

romangram.com | @romangram_com