#نیش_پارت_162


حنانه که از ابتدای مجلس ساکت و خاموش کنار پیروز نشسته بود عاقبت تاب نیاورد و بیخ گوش پیروز گفت: شما که ملاکتون برای پاک بودن یه دختر، قیافه و طرز لباس پوشیدنشه، میشه بفرمایید زن ِ خواهرزاده تون چه جور ادمیه!

هنگامه کت و شلوار روشنی به تن داشت که قالب اندام موزونش بود و کاملا خطو خطوط لباس زیرش را به رخ می کشید موهای فرکرده اش را هم با یک تل زیبا مهار کرده بود و این در حالی بود که حنانه اصلا جلوی خانواده ی پیروز بدون شال و با لباسهای اینچنینی نگشته بود.

پیروز زیر چشمی نگاهی به حنانه انداخت و چون دلش بابت عصر حسابی پر بود گفت: از هنگامه چیزی نمی دونم اما هر چی هست لیاقت ِ خواهرزاده ی اشغالمو داره به هم می ان ... اما دو تا برادر مهندس داره خودشم ... بچه ی طلاق نیست

حنانه از عصبانیت سرخ شد و گفت: پس معلوم شد خواهرزاده ی اشغالت به کی رفته ... حلال زاده س!

پیروز تکیه اش را به مبل داد و به ظاهر با مهربانی سرش را به گوشش چسباند و نیش زد: میشه لطفا خفه شی ... بعدا به خدمتت می رسم هر جایی، اشغالی نشونت بدم اون سرش ناپیدا!

شنیدن حرفهای پیروز که بیرحمانه بر تارو پودش فرود می امد، تماشای هنگامه با ان همه نازو افاده که بی اعتنا به مادرشوهرش معلوم بود حسابی خوشحال است، گردش ِ پروانه وار ِ مادرش که جلوی جمع قربان صدقه ی دخترش می رفت و برق چشمان بهداد که با لذت و رضایت همسرش را دید می زد، همه و همه قلبش را فشرد و احساس لرز کرد احساس تنهایی و غریبگی ... محرمترین کسی که کنارش بود چقدر از او فاصله داشت.

ارزو داشت این مرد مغرور ِ بی انصاف یکبار بدون ان نگاه کثیف که ظاهر و باطنش را به سخره می گرفت دردش را از عمق چشمانش ببیند، دردی که کاملا اشکار و هویدا بود اما پیروز نمی خواست ببیند، هر گاه با او مهربان میشد بخاطر دستیابی به امیال و خواسته های خودش بود.

مثل درختی که تنها توی دشتی وسیع مانده و در هجوم باد و باران رو به شکستن و افتادن است، پژمرده شد سرش را پایین انداخت و سعی کرد آه نکشد از اینهمه خوشبختی که ذره ای از ان سهم ِ او نبود درونش گر می گرفت و از بیرون یخ بود.

می خواست هر چه زودتر برود زیر دلش تیر کشید و اه از نهادش در امد. این حال مخصوص دردهای دوران ِ ماهیانه اش بود.

بالاخره بعد از دو ساعت سخت و تلخ با صحبتهایی که شد قرار جشن نامزدی برای 13 خرداد سالروز تولد حضرت فاطمه گذاشته شد و جشن عروسی هم به بعد از ایام ماه محرم و صفر موکول شد. مهریه هم به توافق عروس و داماد 500سکه تایین شد.

بعد از خداحافظی از خانواده ی هنگامه، چند دقیقه ای جلوی درب ِ حیاط ایستادند تا از هم خداحافظی کنند حنانه ساکت و خاموش گوشه ای ایستاده بود و به جمع خانواده ی سلطانی می نگریست.


romangram.com | @romangram_com