#نیش_پارت_161

و دولا شد روی لبهایش اما در ِ اتاق بی هوا باز شد و نسترن مثل چوب در استانه ی در خشکش زد

حنانه ازخجالت سرخ شد و پیروز غضبناک از روی حنانه برخاست و بیرون رفت و صدای داد و بیدادش به هوا بلند شد.

حنانه پوفی کشید و گفت “به من یه خواب راحتم نیومده”

از اتاق که خارج شد پیروز همچنان در حال غر زدن بود: یعنی چی پوری نباید به بچه یاد بدی در بزنه؟

پوری با دیدن حنانه که می خندید، خنده اش را ول کرد و گفت: تو که انقد پررویی باید در ِ اتاقتو قفل کنی ... نسترن همیشه بدون درزدن می اومد تو اتاقت

پیروز به عقب چرخید و با دیدن حنانه اخمی کردو لب زد: برو تو اتاق!

اما او پشت چشمی برایش نازک کرد و از کنارش رد شد پیروز زیر لبی گفت: با توام ... کجا؟!

پوری غش غش خندید و به فرحناز که تازه از حمام خارج می شد و می پرسید”چی شده“

پاسخ داد: هیچی بعضیا ضایع شدن رفت!

پیروز بی حوصله و دست از پا درازتر توی اتاقش چپید و با خودش گفت”لب گرفتن از حنا، اونم توی اتاقم شده طلسم”

تا ساعت 8 از اتاقش در نیامد و وقتی که پیمانه زنگ زد که حاضر شوند و بیایند در ِ خانه شان که کم کم بروند، تازه پیروز یاد پیراهن اتو نکرده اش افتاد و کلی غرغر پوری را به جان خرید و حنانه مجبور شد پیراهنش را اتو بزند.

هنگامه و خانواده اش برای بله بران سنگ تمام گذاشته بودند از پذیرایی و مهمانداری گرفته تا لباس شیک هنگامه، با تمام این تفاسیر می شد نارضایتی را در چهره ی پیمانه دید

romangram.com | @romangram_com