#نیش_پارت_160


پیروز بی انکه نگاهش کند گفت: بخواب!

بعد از نیم ساعت سروکله زدن با صفحه ی فیس بوکش به طرف حنانه چرخید و از دیدنش که گوشه ی اتاق مچاله شد و مانتویش را هم دراورده و رویش انداخته دلش فشرده شد.

بالشتی برداشت و زیر سرش گذاشت حنانه جدی جدی غرق خواب بود.

با بدخلقی گفت: اِ ... ولم کن!

پیروز خندید: چکارت دارم؟ پاشو اینو بذارم زیر سرت!

حنانه خوابالود غر زد: من سرم پر از شپشه ... ولم کن!

پیروز اخم کرد و جدی شد.

- حرف مفت نزن، چکار می کردی دیشب که الان اینجور مست و ملنگی ... شب کاری داری؟

حنانه با چشمان خمار و سرخ ار خواب نگاهش کرد و گفت: الانم ولم نمی کنی ... بذار بخوابم!

پیروز از حالت چشمان ِ حنانه داغ کرد و بدنش را روی او حائل کرد و زمزمه وار گفت: شپش

نیست ... کک داری تو جونتا ... الانم انداختیش تو جون ِ من!


romangram.com | @romangram_com