#نیش_پارت_159

و نیشخندی روی لبهای حنانه نقش بست.

پیروز زیر لب زمزمه کرد: حنا دختری در (داخل اتاق شدند و افزود) جهنم!

قلب حنانه فرو ریخت. همین دیشب بود که شکوفه و پدرش ناغافل و دونفری کتکش زدند و حالا از هر حرفی و نگاهی و تهدیدی می ترسید.

همانطور که حنانه سربه زیر ایستاده بود او لباسهایش را پوشید و بعد روی صندلی نشست و طعنه زد: دیدی منم بلدم با مظلوم نمایی کارمو پیش ببرم ... حالا بگو ببینم بابات چطوری قانعت کرد بیای؟

ترس پر کشید و پر از نفرت شد.

پیروز سکوتش را شکست و با تمسخر گفت: اینطور که پیداست خوب زبونتو کوتاه کرده ... خوشم اومد!

حنانه دستش را پست کمرش قلاب کرد و سرش را پایین انداخت. دلش هوای دیگری می خواست

پیروز از سکوتش عصبی شد و برای اینکه دق و دلی اش را سرش خالی کند مقابلش ایستاد و تهدیدامیز گفت: هوی ... بار اخری بود که تو اتاق من روتختم می شینی یا می خوابیا ... تمام تختم پراز موهای شپش زده ی توئه ... فهمیدی یا نه؟

حنانه نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد اما پیروز نماند که گریه اش را ببیند کنار دیوار نشست و چند قطره اشک ریخت. یاد ارایش سنگین صورتش افتاد انهم با لوازم ارایش بدرد نخور شکوفه، حوصله ی ارایش دوباره نداشت. سریع از توی کیفش آینه در اورد و صورتش را پاک کرد.

پاهایش را توی اغوشش گرفته بود و بدجوری هوس خواب به سرش زده بود شب که خواب نرفته بود ظهر هم با حرافی شکوفه نخوابید. حالا هم توی سکوت اتاق بدجوری خوابش می امد.

پیروز داخل شد و نیم نگاهی به سویش انداخت به طرف کامپیوترش رفت.

حنانه کمی دل دل کرد. عافبت گفت: من می تونم اینجا بخوابم؟

romangram.com | @romangram_com