#نیش_پارت_158
پیروز کوتاه گفت: تعارف کردم نیومدن!
فرحناز ذوق زده گفت: الهی دورت بگردم مادر چقدر خوشگل شدی عزیزم ایشالا تو لباس عروسی ببینمت!
به اشپزخانه رفت برایش چای ریخت و در مورد شب ِ خواستگاری ِ بهداد و نارضایتی پیمانه گفت. پیروز توی اتاقش خزید و خودش هم به اینکه حنانه امروز زیادی خوشگل شده اعتراف کرد و مثل مرغ سرکنده، توی اتاقش بالا و پایین کرد عاقبت در اتاق را گشود و گفت: مامان من برم یه دوش بگیرم!
صدای خنده ی نرم حنانه عصبی ترش کرد.
- مامان؟!
فرحناز غرزد: شنیدم پیروزجان برو!
پیروز حرصی شد و پوفی کرد و زیر لب غر زد “به من که می رسه قیافه شو همچین مظلوم می کنه ... .”
از حمام که در امد و پوری و دخترهایش هم امده بودند حال و احوالی با انها کرد و به طرف اتاقش رفت حنانه همچنان با مانتو و شال روی مبل نشسته بود و عمدا محلش نداد. لجش گرفت و صدا زد: حنا بیا اینجا کارت دارم!
پوری با خنده گفت: می خواد بری که لباساشو براش بپوشی!
و غش غش با فرحناز به چهره ی متعجب حنانه خندیدند. پیروز صدا زد: حنا خانم با شما بودما.
حنانه درست مقابلش رسیده بود نگاهش کرد و با خنده رو به نسیم پاسخ داد: شما که کلا غلط صداش می کنید ... باید بگی زندایی”
romangram.com | @romangram_com