#نیش_پارت_157
ظاهر سازیهای پیروز و خودخواهی پدرش اخرو عاقبتش به کجا می کشید پس تصمیم گرفت هر چه زودتر با مادرش صحبت کند. یک نفر باید می فهمید پیروز چه ادم پست و دوروییست ...
***
امیر محله و کوچه شان را از نظر گذراند و مثلا با دلسوزی سعی کرد به حنانه حالی کند توی کوزه ی عسل افتاده و خودش بی خبر است. اما حنانه در سکوت فقط به چهارماه بعد می اندیشید. چون امیر از بالارفتن ممانعت کرد، پیروز پایین امد و در را شخصا برایشان گشود کلی به امیر تعارف زد داخل شود اما امتناع ورزید و بعد از تبریک مراسم شب، خطاب به پیروز گفت: پسرم شما هم بهتره این نامزدی رو کوتاه کنید و زودتر برین سر خونه زندگیتون ...
نیم نگاهی تلخ به حنانه انداخت و ادامه داد: حنانه بچه ی سما که ماشالا ...
پیروز نیشخندی زد و نگاهی به حنانه انداخت و رندانه گفت: من که حرفی ندارم اما حنانه جان اصرار داره حتما شش ماه تموم بشه ... بهر حال شما نگران نباشید پرش رفته کمش مونده!
کارد می زدی خون امیر در نمی امد. بحث را بیهوده دید و با پیروز دست داد و خداحافظی کرد. حنانه سربه زیر و خاموش ایستاده بود. پیروز نگاهی به سرتاپایش انداخت و طعنه زد: خوشم می یاد پایین شهریا هیچی ام که نداشته باشن دک و پزشون خوبه ... (با ژست خاصی زبانش را روی دندانهایش کشید و سرخوشانه گفت) بله ... . درست راس ساعت 5 ... . تحویلت گرفتم!
در را به رویش گشود و گفت: بفرمایید عزیزم!
حنانه چشمانش را می فشرد تا جیغ نزند چون بدجوری داشت حرص می خورد.
پیروز غر زد: چیه رونما می خوای ... برو تو دیگه!
همینکه حنانه داخل شد ادامه داد: میخواستی منو نبینی که ... یه حرفی بزن اندازه ی هیکلت!
حنانه آه کشید حس می کرد وجودش تو خالی و بیهوده است هر کس هر کاری می خواست با روح و جسمش می کرد و او فقط می بایست سکوت می کرد. اما پیروز از سکوتش تعبیر دیگری کرد و با نفرت تنه ای محکم زد و از کنارش رد شد و نفهمید صورت حنانه از درد مچاله شد چرا که درست به بازوی درد ناکش ضربه زد.
فرحناز به استقبالش امد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و پرسید: پس بابا نیومد؟
romangram.com | @romangram_com