#نیش_پارت_156
حنانه هر چه جیغ می زد التماس می کرد و تقلا که از زیر دستشان فرار کند راه به جایی نداشت حتی مهلت حرف زدن نمی دادند و او را مثل اسیر نیم ساعت بی وقفه زیر مشت و لگد و تحقیر و ناسزا گرفتند و عاقبت امیر زیر گوشش فریاد زد: برای بار اخر بهت می گم اگه این پسره زیر قولش بزنه تو همین خونه می کشمت ُ خلاص ... کسی نیست ترو یادش باشه اون ننه تم سراغتو بگیره میگم فرار کردی رفتی مثل خودش هر جایی شدی ... پس حواستو جمع کن بذار این وصلت سر بگیره حنانه ... حالام گمشو تو اتاقت زوزه بکش!
و حنانه اشکریزان و خسته از دردی که جسم و ورحش را می سوازند و می گداخت به اتاقش پناه برد و تا صبح گریست. کاش هیچوقت پیروز را نمی دید. هرگز فکر نمی کرد حضور کمرنگ او تا اینحد در زندگی اش تاثیر بگذارد. حتی مجال ندادند او حرف بزند معلوم نبود پیروز چه گفته که پدرش اینطور اتش به وجودش زد سالها بود که اینطور وحشیانه، احساس و روحش را تارو مار نکرده بود.
با ناراحتی فکر کرد “ یه جام که خواستم محکم جلوی این روانی وایسم نذاشتن “
و از تصور چهار ماه اینده مو به تنش راست شد باید هر چه سریعتر فکری می کرد تا از دست پیروز خلاص شود.
سر ظهر که پایین رفت تا دوش بگیرد تازه شکوفه متوجه حضورش در خانه شد. انگار خودشان هم فهمیده بودند زیاده روی کرده اند چرا که شکوفه با ماکارونی شوری که درست کرده بود او را وادار به شنیدن نصیحتهای مادارنه اش کرد و سعی کرد با چند تا حرف به اصطلاح درشت و پرمغز قضیه ی دیشب را ماستمالی کند و از دلش دراورد اما بازوهای کبودش که حسابی دردناک شده بود و کار شکوفه هم بود اجازه نمی داد او نرمش نشان دهد.
پدرش ساعت 4 به خانه امد و غرلندکنان با دیدنش گفت: به خاطر توئه نادون زودتر از سر کار اومدم که بنزین بسوزونم ببرمت اون سر شهر!
شکوفه با اشاره ی چشم و ابرو خواست او را وادار به عذرخواهی از پدرش کند اما حنانه فرصت را غنیمت شمرد و خواست در مورد پیروز و رفتارهای بدش حرف بزند اما کو گوش شنوا ...
پدرش با تاسف سری تکان داد و رو به شکوفه گفت: میخ اهنین نرود در سنگ ...
شکوفه هم با غیظ گفت: گمشو اون کیف لوازم ارایشمو بیار یه دستی تو اون صورت ِمثل مرده ت بکشم طرف ببنتت جا نزنه ...
بعد از ارایش سبز و گلبهی ملایمی که شکوفه با نهایت زیبایی روی صورتش کرد، چهره اش زیر لایه ای از مواد ارایشی از ان حالت پژمردگی در امد و به توصیه ی شکوفه مانتوی سبزکاهویی اش را با شال ساده ی گلبهی سر کرد و باقی لوازمش را هم با این دو رنگ ست کرد و همراه امیر که حتی بیشتر از شکوفه غر می زد راهی شد.
صورت و ظاهرش بی نظیرشده بود اما از درون داغان و افسرده بود. خدا می دانست با
romangram.com | @romangram_com