#نیش_پارت_155

پیروز عمدا گفت: درست راس ساعت 5 خونمون باشه ممنون میشم ... البته عمدا اوردنش رو میذارم به عهده ی خودتون که زیارتتون کرده باشیم وگرنه راضی به زحمت نیستم!

امیر گفت: بله حتما البته کوتاهی ِ مارو بابت نیومدن باید می بخشید ... خواستیم به دل شما جوونا راه بیایم من راس ساعت میارمش امری نیست پسرم؟

پیروز شادمانه گفت: بازم ممنون و شرمنده که باعث زحمت شدم فردا می بینمتون. - خدانگهدار به خانواده سلام برسونید!

گوشی که قطع شد امیر خصمانه نعره زد”پدری ازت درارم حنانه ... حالا واسه من خودسر شدی ... عوض ِ اینکه مخ پسره رو بزنی واسه ش ناز می کنی؟ ”

حنانه ساعت 9 شب خسته و گرسنه، بیخبر از همه جا وارد خانه شد. شکوفه می دانست که در این جور مواقع پرسام توی دست و پاست و برای اینکه حسابی دق و دلی این چند وقته را سرش خالی کند او را به خانه ی دوستش برده بود.

حنانه از دیدن چشمان غضبناک پدرش و شکوفه یکه خورد و سلام کرد. اما وقتی جوابی نشنید کمی نگران شد و گفت: چیزی شده؟

امیر روی مبل نشسته بود و از شدت خشم دندانهایش را به هم می سایید شکوفه جای او با خونسردی گفت: علیک سلام حنانه خانم ... چی خریدی؟

حنانه اهسته گفت: برای نمایشگاه کتاب مانتوی ساده نداشتم ... ( و باز پرسید) چیزی ... شده؟ پرسام ... نیست؟

شکوفه نفسی تازه کرد و تا حنانه خواست از کنارش رد شود بازوهایش را شکار کرد و میان انگشتانش گرفت و چنان نیشگونی گرفت که تا معده اش تیر کشید و و حشتزده پرسید: چی شده؟

امیر مهلت نداد و با مشت و لگد به جانش افتاد و عربده کشید: چیز تازه ای نیست جز خودسری تو جز اینکه توئه تن لش شدی اینه ی دقم ... تو گه می خوری به پسره میگی باهاش نمیری مهمونی تو چه کاره ای اصلا ...

همانطور که کتک می زد شکوفه با نفرت می گفت: بزن لهش کن پتیاره ی اضافی رو ... فقط تو صورتش نزنی ...

و بعد طاقت نیاورد و چون امیر کم کم داشت دلش به گریه های حنانه نرم می شد جلو رفت و موهایش را کشید و جیغ زد: عوض ِ اینکه پسره رو هر طور شده خام کنه واسه من نازو قمیش می یای ... سگ می خواد ترو ببره عفریته ... خار بشی حنانه بمیری داغت به دل اون ننه ی اشغالت بمونه!

romangram.com | @romangram_com