#نیش_پارت_154


- کاملا جدی ... اونقدر وجود دارم که دارم بهت می گم گمشو از زندگیم بیرون!

پیروز نفس عمیقی کشید و گفت: باشه ... همدیگه رو می بی نیم!

و موبایلش را قطع کرد و چند دقیقه به فکرفرو رفت با خودش گفت “به زور که نمیشه “ بعد فکر کرد” من ازش کم بیارم ... از یه دختر ... محاله! ”

و بلافاصله شماره ی پدرش را گرفت و پس از برقراری تماس و حال و احوال بیست دقیقه ای به گله و شکایتهایش گوش سپرد اما مودبانه پاسخش را داد و عاقبت گفت: جناب فراهانی راستش غرض از مزاحمت ... فردا شب بله برون خواهرزادمه!

امیر طعنه زد: خواهر زاده تونم مثل شما 6 ماه نامزد بودن یا همه چی یه هو پیش اومده؟!

پیروز خونسردی اش را حفظ کرد و گفت: خواهر زاده م که دو سالی تو اب نمک خوابیده بود ... بگذریم راستش فردا شب باید بریم برای مراسم بله برون، منم الان زنگ زدم به حنانه جان و ازش خواستم فرداشب با خانواده م بیاد اما ...

امیر از مکث ِ پیروز تعجب کرد و با کنجکاوی گفت: اما چی؟

پیروز لبخندی شیطانی زد و گفت: چه عرض کنم ... دخترتون بنده رو سنگ رو یخ کرد و گفت نمیاد، من فکر می کنم همین رفت و امداس که باعث شناخت بهتر باشه اما حنانه جان از رفت و امد و بیرون رفتن ... اصلا انگار سختشه، دوست نداره هیچ جا بریم همش میگه فقط منو تو، اما شما بگین میشه همچین چیزی؟!

امیر خیلی جلوی خودش را گرفت تا حرف نامربوطی نزند، خنده ای شل و وارفته سر داد و گفت: نه بابا ... حتما داره شوخی می کنه پسرم ...

پیروز نیشخندی زد و با مظلومیت بیشتری گفت: به خدا من دلم نمی خواد بهش زور بگم اما خب خانواده م از من توقع دارن ... حالا میشه شما یه جوری راضیش کنید!

امیر سعی کرد خشمی را که از حنانه توی دلش نشسته بود را بروز ندهد، با مهربانی گفت: حتما پسرم ... اصلا فردا خودم میارمش ... چه ساعتی عازم هستید؟


romangram.com | @romangram_com