#نیش_پارت_152
و گوشی را قطع کرد و کلافه توی صندلی فرو رفت. باز یاد سیزده بدر افتاد وقتی داشت برای حنانه آش می برد صدای سونیا را شنید که به خواهرانش می گفت”جدی جدی دختره نامزدشه؟ اینکه همش داره با آنا لاس می زنه ... خب چه کاریه همین ایکبیری رو می گرفت ... این بدبخت رو چرا نامزد کرده ... اوردش اینجا که تو اتاق بشینه! ”
بعد شیوا گفته بود “ خودش به قول تو نشسته با اون آنای عوضی لاس می زنه بعد رامین برگشته یه کلام به نامزدش گفته شما چون مهربونی بچه ها باهاتون زود راه میان، نامزدشو برده هفت تا سوراخ قایم کرده ... مردک شکاک ِ دهاتی “
و پیروز از خودش بدش امد. از خودش از تردیدش از اینکه حنانه بد بود اما بدی ای از او ندیده بود از اینکه توی خیالاتش او را می خواست اما زبانش تلخ بود و اذارش می داد ازاینکه امشب به خاطر او به خانه امد اما ندیدش ... از اینهمه سردرگمی کلافه بود.
***
چهارشنبه 9 اردیبهشت
نمایشگاه بین المللی کتاب دو روز دیگر شروع می شد و حنانه مثل پارسال 10 روز را بعنوان فروشنده به نمایشگاه می رفت. دور ماندنش از کتابفروشی که اکثرا محیط خلوتی هم داشت و رفتنش به محیط شلوغ و پرجنب و جوش نمایشگاه کلی برایش هیجان داشت. مخصوصا او که روزهایش را بیهوده شب میکرد و هیچ اتفاق خاصی در زندگی اش نمی افتاد.
دیگر خبری از اس ام اس های پیروز یا زنگ زدن مادرش هم نبود و حنانه کم کم داشت یادش می رفت این مرد چقدر بدجنس است.
عصر از محمد مرخصی گرفت تا برای خودش خرید کند. دنبال مانتو و مقنعه ای مناسب برای نمایشگاه بود و تصمیم گرفت به هفت تیر برود.
توی اتوبوس بود که موبایلش زنگ زد با دیدن شماره ی پیروز زمزمه کرد”موشو اتیش می زنی انگار ... ”
سرد و بی حوصله بی انکه سلام کند گفت: بفرمایید!
romangram.com | @romangram_com