#نیش_پارت_151

و به اتاقش رفت. همه ی وجودش باز شک و ظن شد. پس نقشه ی جدید حنانه این بود ... پس می خواست با جلب توجه، از طریق مادرش او را وادار به ازدواج با خودش کند.

در اتاق را فقل کرد و همانطور که شماره ی حنانه را می گرفت زیر لب فحش را به جانش کشید تا حنانه برداشت، بی انکه جواب سلامش را بدهد طعنه زد: زود رفتی؟

- خودتون گفتین قبل از ده برم ...

پیروز بی اعتنا گفت: مگه نگفتم دیگه به مادر من نگو مامان ... مثلا می خوای اینجوری وابسته ش کنی ... بعدشم به مادر بیچاره ی من چه که تو براش قصه ی سوزناک تعریف می کنی ... مادر من ناراحتی قلبی داره ... چرا هی از نامادریت حرف می زنی؟

حنانه حیرتزده گفت: من چیزی نگفتم ...

پیروز خشمگین تر از قبل گفت: ببین حنانه ی فراهانی کورخوندی اگه فکر کردی می گیرمت منم که باید ترو بگیرم دیگه منم نمی خوامت یه بار دیگه ام ببینم بهش دری وری گفتی وای به حالت ... غم و غصه ت ربطی به مامان من نداره شیر فهم شد؟!

حنانه بی صدا اشک می ریخت اما خیلی محکم گفت: من توی اتاق شما نشسته بودم بابت چیزی گریه می کردم که یکهو مادرتون رسید و برای اینکه مشکوک نشه گفتم باید قبل از ده برم خونه بعد مادرتون ...

پیروز مهلت نداد و گفت: انقدر صغری کبری نچین ... رو منم هیچ حسابی باز نکن، فقط همین!





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است



romangram.com | @romangram_com