#نیش_پارت_150
- معلومه دیگه ... به خاطر نامادریش ... من از همون شبی که دیدمش فهمیدم پشت اون خنده ها و مامان مامان گفتناش یه عالمه دروغه ... اونجوری که حنانه به من میگه “مامان” به اون نمیگه ...
پیروز پوزخندی زد و پرسید: مگه بازم حنانه به شما گفت “مامان”؟
فرحناز بی اعتنا به سوال پیروز که با طعنه ادا شد؛ ادامه داد: مامان نمیشه این نامزدی رو زودتر تموم کنید ... گناه داره طفلی تو اون خونه داره عذاب می کشه!
پیروز دیگر جا خورد.
- خودش خواست؟
فرحناز از همه جا بی خبر گفت: نه اینکه مستقیم بگه اما خب ... مسلمه بدش نمی یاد!
پیروز اوهومی گفت و برخاست.
فرحناز گفت: پس چی شد؟
- هیچی ... اخه اونم یه سری مشکلات داره ... همین جهیزیه و اینا ... .برا همین خواسته نامزدی یه کم عقب بیفته ... شام که داریم؟ من تو رستوران چیزی نخوردم!
- اره شوید پلو با مرغ گذاشتم ... طفلی حنانه از ترس نموند یه لقمه بخوره!
پیروز سوییچش را برداشت و به جا کلیدی اویزان کرد و بی حوصله گفت: ای بابا ... خب دادین برد دیگه ... چرا الکی غصه می خوری مامان ِ من!
romangram.com | @romangram_com