#نیش_پارت_149

و هر دو خندیدند و حنانه فراموش کرد دلتنگی ُ نامادری ُ غمها و حتی پیروز را ...

***

پیروز برخلاف شبهای پیش راس ساعت 10 خانه بود. می خواست حتی اگر شده برای یک لحظه حنانه را ببیند حتی موقع خداحافظی ... هنوز یاد ِ سیزده بدر که می افتاد دلش ریش می شد و از خودش خجالت می کشید که اجازه نداد او غذا بخورد. عصر هر چه اصرار کرد حنانه آش بخورد زیر بار نرفت و او هم لج کرد یعنی کم اورد. از اینهمه قدی و خودداری اش کم اورد و بعد با خودش فکر کرد اگر به خاطر این دلسوزی کردنها به حنانه وابسته شود؛ چه؟ باید او را از فکر و ذهنش دور می کرد اما از ان روز تا حالا فکرش مثل خوره توی سرش بود. دست اخر هم خودش غیر مستقیم از مادرش خواست که او را برای شام دعوت کند. این تضاد فکری داشت از پا درش می اورد. گاهی با خودش می گفت “فقط دلت براش می سوزه “ و گاهی از اینکه بی هوا و بی بهانه ساعتها را در خیال او سیر کرده متعجب می شد و می خواست با این دوری کردنها حنانه را از ذهنش بیرون بکشد اما نمی شد ...

وقتی داخل اپارتمان شد با تمام وجورد بوی محوی از عطر خوشایند حنانه را که هنوز در هوا متراکم بود، بلعید و قلبش ضرب گرفت.

مادرش را که تنها جلوی تلویزیون دید بی طاقت پرسید: حنا رفت؟

فرحناز سری تکان داد و اه بلندی کشید.

پیروز بی حواس سلام کرد و کنار مادرش نشست.

- چی شده مامان خیلی پکری ... نکنه با عروست دعوات شده؟

چشمان فرحناز پر اشک شد و به لبخند پیروز خیره شد.

- دلم واسه این بچه می سوزه ... معلومه تو اون خونه اب خوش از گلوش پایین نمی ره، حتی نموند شامشو بخوره ... یه قابلمه براش ریختم بر خونشون!

پیروز می دانست علت زود رفتن حنانه چیست اما نمی فهمید چه گفته که مادرش اینطور اشفته است.

- غذاشو برد ... چرا؟

romangram.com | @romangram_com