#نیش_پارت_148


و دلش از دیدن عکسها فشرده شد. توی همه ی عکسها بلا استثنا، آنا کنار پیروز ایستاده بود و چشمانش برق خاصی می زد تصاویر آنا و حتی صورت جدی پیروز با ان لبخندهای خشک منحصر به فردش، داشتند به او دهن کجی می کردند.

تمام ان روز عصر او به دستور پیروز توی اتاق حبس شد، در حالیکه صدای خنده و گفتگوی دیگران را می شنید و دلش پیش جمع بود. مگر دوازده روز گذشته را تنهایی سپری نکرده بود که حالا هم با اینکه جمعی وجود داشت او باز هم می بایست تنها می ماند دلش گرفت و اشکهایش جاری شد عکسها را توی سررسید گذاشت. اما قبل از اینکه خودش را جمع و جور کند در اتاق گشوده شد و فرحناز چشمان گریانش را شکار کرد.

دیگر برای لبخند زدن دیر شده بود سینی چای را روی میز گذاشت و با نگرانی پرسید: ترو خدا حنانه جون چی شده؟ با پیروز حرفتون شده؟

حنانه سریع گفت: نه نه ... من یادم اومد ... که ... اخه می دونید من حتما باید قبل از ساعت 10 برم خونه ... بعد ...

فرحناز حیرتزده گفت: مگه چی شده مامان جان؟!

حنانه با دستپاچگی گفت: من ... خب ... بالاخره ... مامانم... یعنی شکوفه ...

فرحناز فرصت را غنیمت شمرد و با مهربانی گفت: ببینم، با زن بابات خوبی؟

حنانه دوباره بغض کرد. نه به خاطر سوال ِ فرحناز، که جوابش واضح بود. دلش گرفته بود و نمی دانست چرا دیدن عکسها اینطور به همش ریخته ... پیروز او را به همه چیز متهم می کرد و عملا خودش بود که راحت هر کاری میخواست می کرد.

فرحناز از سکوتش تعبیر دیگری کرد و با دلسوزی گفت: عیب نداره عزیزم خدا بزرگه ... اما کاش نامزدیتون رو انقد طولانی نمی کردی دخترم ... از این به بعدم غصه نخور دخترم ... فکر کن منم مادرت ...

حنانه را در اغوش گرفت و گفت: توام مثل پوری و پیمانه و پروانه ...

نگاهش کرد و بعد شیطنت امیز و اهسته ادامه داد: تازه ترو یه ذره بیشتر دوست دارم ... چون پیروز رو یه ریزه بیشتر دوست دارم!


romangram.com | @romangram_com