#نیش_پارت_147
پیروز پوفی کشید و چند لحظه سکوت کرد. از کارهای مادرش سر در نمی اورد. با اینحال گفت: می ری اما قبل از ساعت 10 از خونمون می زنی بیرون ... ( و باز تاکید کرد) نمی خوام ببینمت!
حنانه بی اراده گفت: منم!
و گوشی را قطع کرد.
- از خود راضی چی فکر کردی؟
محمد از اتاق مخصوصش بیرون امد و به او غرلند می کرد نگاهی انداخت و گفت: چیه بازم که با خودت حرف می زنی؟
- فکر کرده عاشق دیدنشم هی میگه نمی خوام ...
بغض اجازه نداد حرفش را کامل کند. محمد متاثر شد و گفت: فقط می تونم بگم روانش مشگل داره!
حنانه حرفی نزد و خودش را با خواندن کتاب سرگرم کرد. بیرحمی ِ پیروز از جنس دیگری بود و بیشتر اذارش می داد شاید به خاطر اینکه پنداشته بود او که بیاید مشکلاتش هم تمام می شود اما ...
ساعت نزدیک 8 بود که به خانه ی فرحناز رفت و او را تنها در خانه پیدا کرد بعد از سلام و احوالپرسی فرحناز که می خواست برنج ابکش کند او را به اتاق پیروز فرستاد تا لباسش را عوض کند و خودش هم به اشپزخانه رفت.
داخل اتاق مانتو و شالش را در اورد و موهایش را از شر کش خلاص کرد و روی تخت دو نفره ی پیروز رها شد. با دقت بیشتری اتاقش را از نظر گذراند. در کمد دیواری یکطرف دیوار و میز کامپیوتر هم کنارش قرار داشت. برخاست و به سمت میز رفت.
عکسی خانوادگی روی میز قرار داشت که چهره ی پیروز در ان، کاملا رنگ پریده و پژمرده بود و در میان پدر و مادرش نشسته بود.
نگاهش به سررسیدی که روی میز قرار داشت، افتاد که به محض باز کردنش عکسهایی از داخلش بیرون ریخت توی همان دو سه تا عکس اولی که دید متوجه شد عکسها متعلق به روز سیزده بدر است. لب تخت نشست و زیر لب زمزمه کرد “کی اینا رو گرفتن؟ ”
romangram.com | @romangram_com