#نیش_پارت_146


26فروردین

درست سیزده روز از اخرین دیدار پیروز و حنانه می گذشت. همان روز، اخر ِ شب وقتی او را به خانه شان رساند گفت: دیگه نمی خوام ببینمت ... این برای خودت بهتره کمتر ازار می بینی!

بعد از اینکه پیروز به خیالش خواست بدجنسی کند و به او اجازه ی غذا خوردن و بیرون رفتن نداد، با حرفهایی که شنید، دچار عذاب وجدان شده بود اما حنانه که جز سکوت و چیزی ندید و عذاب وجدانی حس نکرد.

دیگر حتی از او اسمسی هم دریافت نمی کرد که دروغی می گفت “ما امشب با هم می ریم بیرون حواست باشه به مامانم اینا سوتی ندی “ انگار جدی جدی او را گذاشته بود کنار.

نزدیک غروب بود و پنج شنبه ی شلوغ دیگری در راه بود گرچه مغازه چندان مشتری نداشت اما خیابان بدجوری شلوغ بود و حنانه پشت شیشه ی سکوریت بزرگ مغازه بیرون را تماشا می کرد.

صدای زنگ تلفن بلند شد و حنانه گوشی را برداشت.

- بله!

- سلام حنانه جون خوبی مادر!

حنانه از شنیدن صدای فرحناز خوشحال شد و بعد از کلی گلایه شنیدن از طرف او برای شب، دعوت شد. نمی دانست چه در جواب تعارفش بگوید البته گفته بود “ می ام “ اما به محض قطع کردن گوشی دلشوره گرفت و یاد حرف پیروز افتاد.

برای همین سریع به موبایلش زنگ زد تا کسب تکلیف کند. پیروز گوشی را برداشت و با لحن سردی گفت: چی می خوای؟

نمی دانست چرا توقع برخورد بهتری را داشت. اما مثل خودش گفت: مادرتون برای شام دعوتم کردن!


romangram.com | @romangram_com