#نیش_پارت_145

بغض توی گلویش جوش اورد و بالا امد اما خودداریش را حفظ کرد و با لحن مغروری گفت: ندارم ... غذام نمی خوام

پیروز خونسردانه گفت: بتمرگ اینجا بشقابو که خالی کردم برو تو اتاق ...

و چقدر طول کشید تا بشقاب خالی شود به خودش گفت”چطور این ادم انقدر سنگدله” تازه بعدش هم کلی بابت غذایی که نخورده بود از صاحبخانه تشکر کرد و بی انکه اجازه بیابد ظرفها را بشوید به اتاق برگشت. می خواست بترکد از این حس تلخ تحقیر اما به چند قطره اشک بسنده کرد و از توی کیفش یک بسته ساقه طلایی برداشت و مشغول حرف زدن با خودش شد. می دانست اگر با خودش بلند بلند حرف بزند ارامتر می شود. داشت بیسکوییت می خورد که در بی هوا باز شد و از ترس اینکه کسی او را در حال خوردن بیسکوییت ببیند زودی پنهانش کرد اما پیروز بود که با نگاه خبیثش مثلا میخواست مچش را بگیرد.

- چکار می کردی؟

اخم کرد و گفت: هیچی ...

پیروز متکایی برداشت و کنارش دراز کشید و گفت: ببین زبون درازی نکنا ... چی قایم کردی؟

حنانه بسته ی بیسکوییت را دراورد و نشانش داد.

پیروز طعنه زد: اخی طفلی ... تازه عصری هم برنامه ی آش رشته داریم که اونم از شانست پولیه ...

به چشمان حنانه زل زد و تمسخر امیز گفت: اخی حنا طفلی ... خیلی بدبختی نه ... غذا بهت ندادن؟

حنانه نتوانست خودش را کنترل کند و اهسته گفت: اره خیلی ... اما تو هر چی می خوای بگو من تا حالا خیلی بدبختی کشیدم ... خیلی گشنگی کشیدم اینم یکیش ... امروزم تو خوش باش!

و صورتش را به سمت دیگری چرخاند و بی اختیار گاز بزرگی به بیسکوییتش زد طعم شیرینش را با شوری اشک مزمزه کرد.

***

romangram.com | @romangram_com